.420.

                     

 

دیشب بود که کلی البوم رو پهن زمین کردم که بخوام عکسی از دوران طوفولیتمون و پیدا کنم و کلا لحظاتی رو با اوم کوچولو سپری کنم... و ۲ تاییمون کلی بهم انرژی مثبت بفرستیم..... اما دریغ از یه عکسه درست و حسابی...... تو تک تک البوم ها پر بود از عکس های خواهره بزرگترم...که مامانمینا با ذوق و شوق هر دفعه می بردنش عکاسی و ازش عکس های جور واجور می گرفتن... و اون با اون صورت تپل و سفیدش و موهای طلاییش تو هر عکس یه فیگوره خوشکل داشت که ادم دلش ضعف می رف....

هر چی می گشتم عکس های خواهرم بیشتر و بیشتر می شد و عکس های منه بچه دومی خونه کمتر......اینقدر بغضم گرفته بود که نتونستم خودمو کنترل کنم ...اومدم تو پذیرایی و در حالی که مامان و بابام در حال نوشیدن چای بودن.... شروع کردم به غر زدن... به اینکه منم دلم می خواست این همه عکس های رنگ و وارنگ داشته باشم.....اما نبود یا اگه بود خیلی کم بود.... یا اگه هم عکسی بوده خواهرمم بهم چسبیده بود.....

دیشب دلم می خواست یه عکس تکی خوشکل می داشتم و حتی قابش می کردم می زاشتم رو میزم.... قبول دارم بچه که بودم مامانینا اینقدر درگیر مریضیم بودن که فرصتی برای عکس های جور واجورم نبوده کی دلش می خواست از یه اومه دماغو که همیشه در حاله سرفه کردنو گلو درد بوده عکس بگیره....

خلاصه که از دیشب تا حالا همینطور وقتی به عکسام فک می کنم حالم گرفته می شه..... هر چند فک نمی کنم اینروزا دختری در حد من عکس داشته باشه..... تلافیه تک تک روزای بچه گیمو در اوردم عکس در هر مدلی که فک کنین در ارشیو عکسام هست.... البومای عکسام به نظره خودم که دیدنیه.... اوج خود شیفتگی ... احتمالا این همون عقده های پنهانه ....کی هر روز از خودش عکس می گیره اخه...((:!؟!

بچه ها ی من چه زشت باشه چه خوشکل اما عکس های زیادی دارن.... حتی بچه ی سومم عکس های زیادی خواهد داشت.....مادرشون مطمئنا زیادی با ذوقـ... دی:!

اووم نوشت: من به اون عکس بالا  یه وابستگی خاصی دارم....می تونم بگم یه علاقه ی خاص ....این بچه بهم کلی انری مثبت می ده...من عاشقه این صورته قشنگشم..... :*!

.419. پست و بازی و تشکــــــــــــــر....!

                          

 

بعضی چیزا هستن که وقتی می خوریشون یه حس خوبی بهت می دن...شنگول می شی...ریلکس می شی....این شیرنی ها...که الان فقط همینقدرش مونده دقیقا همین واکنش رو رو  من دارن....

شیرنی های تبریزی با اون مزه ی شیرینی کم و شیره ی خوشمزه اش می تونه اوووووم رو اروم رو کاناپه ی خونشون با یه لیوان چای بشونه... و بهش کلی انرژی مثبت بده...!
 


 شالگردن عزیز....من رو به یه بازی قشنگ دعوت کرد...

هر چند من هیچ وقت پاییز رو دوست نداشتم و گرمای تابستونو و کلا دریا رو به سرمای زمستون و بارونای زیاد و خسته کننده ی پاییز ترجیح می دم...

برای من هیچ وقت پاییز تو شهرمون قشنگ نبود...البته هفته های اول پاییز همیشه برام خیلی دلچسب بوده.....و من از هوای تازش و بادهای خنکش کلی کیف می کردم.....اما خوب اینجا دیگه پاییزش زیادی زمستونه و کثیف کاری داره.....

حالا بگذریم بازی از این قراره که باید چیزی که ما رو یاده پاییز می ندازه بگیم...حالا می خواد اهنگ باشه فیلم باشه....یا حتی یه عکس...!
                               

اون اقاهه که رو گاریش کلی زالزالک می فروشه منو یاده پاییز می ندازه ...یاده مهر ماه و شروع مدرسه.... من خاطرات اون روزا هنوز تو ذهنم مونده...اون اقاهه کناره مدرسه ی ابتداییمون که زالزالکارو تو کاغذایی که تند تند عیهو بستنی قیفی می پیچید و بهمون می فروخت....و من اونا رو دور از چشم مادرم نشسته می خوردم..... اینقدر تند تند می خوردمشون که بعضی وقتا اون کرمکا رو هم نمی دیدم.... و یهو می دیدم تو دهنم پر از اون کرماست و همچین شل می شدم که دیگه نگو و نپرس....

هه...

راستی هر کسی این بازی رو دوست داشت انجام بده از طرفــــــــــ اووووم همه دعوتن...(:!

 


 

تشکر خیلی خیلی زیاد و ویژه  از انتروپید که دیشب به خاطره این فیده کلی بهش زحمت دادم...

این هم فید ما.........

http://feeds2.feedburner.com/o0o0o0om 

وای حس با کلاسی و اینا دارم....!

پ.ن: کرگدن خان باز یک بازی راه انداخته، که خوب این دفعه من هم در بازیشون شرکت کردم. این شما و این رونمایی از معابد اهالی بلاگستان !

.418.

هیچ چیز جالب تر از دیدن دوستای قدیمی نیست.... امروز دوستمو که مال اینجا هم نیست بعد یک سال می خوام ببینم همیشه وقتی که می یاد ته دلم یه ذوقی براش دارم.....دوستم سال به سال بزرگتر می شه...سیاه تر می شه کلا هر سال که می یاد اینور یه شکل جدید می شه.....امسالم که داره می یاد با ارزویی که همیشه داشت و الان دیگه بهش رسیده می بینمش.....

 

چه حسه خوبی داره دوباره دیدن این دخترک سیاه و دراز با موهای فرفری.....هر وقت دیدنش دورانه کودکیمو برام یاد اور می شه....دورانی که تمام دلخوشی هامون این بود که کفش های اسکیتمون رو پامون کنیمو بزنیم به خیابون.....هر کی تند تر می رفت یعنی بیشتر بلد بود...خودمونو در این راه قشنگ و مبارک کل کل نکشتیم خیلی بود به خدا.....

دیگه به این کفش های اسکیت فکرم نمی کنیم.....هه.... فکرمون شده دور دور زدن تو خیابون...و ویراژ دادن با ماشینامون....

چقدر زمان زود می گذره من اون روزا و اون کفشای اسکیت رو بیشتر دوست داشتم....!

مزه ی اون روزا رو نمی تونم فراموش کنم...تشنگی بعد اسکیت کردن و نفس نفس زنون خودمونو به سوپر مارکتی رسوندن و بطری بطری اب خریدنو نوش جون کردن...

هــــــــِی....

                        

.417.

 

تا قبل از اینکه این بستنی رو بخورم خوب بودم... و هیچ لرزی نداشتم......۲ روزه به کمک سیوشرتی که تو روزه برفی هم تنم نمی کردم راه می رم و اون پتوی نرممو از خودم جدا نمی کنم......

جمعه بود که با بچه ها شروع کرده بودیم به گرگم به هوا بازی کردن اینقدر بازیش بهمون چسبیده بود که خدا می دونه اما الان از درد عضلاتم دارم می میرم...انگاری تمام بدنم درد می کنه....

احتمالا این از علائم پیری ۲۱ سالگی و ایناست.......!

ا الان من اینو چیکارش کنم...کجای دلم جاش بدم...؟! اولین رژ لب مایعی بود که تو عمرم از همه ارزون تر خریدمش و به نظرم از همه موندگاریش بهتر تر بودو کلیم خوشمزه بود....اما الان احساس می کنم لبام دیگه ماله خودم نیست...یه حسه بی حسی داره که رو اعصابمه...اینقدر ازش خوشم اومده بود که ۳ ۴ تا تو مغازه اقاهه بود که می خواستم برم همشونو بخرم تا کم نیومده و ملت نبردنش....دی:!

هــــــــــــــِی......اصلا من امروز اعصابم خرابـــ..... حالم خوب نیس!

.416.

 

 داشتم با شالگردن داداش گل و بلبل وبلاگیمون می چتیدم.... وای خاک به سرم تو خوابم نمی دیدم داداشم همچین سیگاری باشه و راه به راه سیگار دود کنه تو هوا... خلاصه می خندیدمو چت می کردیمو می حرفیدیم...تا یهو فضای یاهوم عوض شد. ۱۰ نفر نمی دونم از کجا اومدنو هی بهمون هلووووووووو های و از اینا دادن.....دی:منم که خوشحال هول کرده بودم اصلا نمی دونیستم چیکار کنم انگار تو عمرم انگیلیسی صحبت نکردم...گیج شده بودم شدید..... یهو تو چند مین کلی دوستای خارجکی پیدا کردم... از فرصت استفاده کردمو چند تا مصری و کانادایی  و البته یه دونه بغدادی که فوق العاده جذاب بود رو ادد کردم و با اعتماد بنفس کامل شروع کردم به صحبت کردن... این بغل ایدیمون یه دونه عکسمم بود.... که اینا دیگه عاشقمون شدن..... کانادایی می گف من تو عمرم همچین دختره زیبایی ندیدم یعنی ایرانیا اینقدر زیبان....؟!دی:...خلاصه ما هم جو گیر شروع کردیم به تعریف کردن از دخترای ایرانی و خودمونو کلا مملکتمون.....دی:.....بغدادی هم از یه طرف هی می گف....  من پارسال ریس جمهورتونو در مکا دیدم .... اقا ما هـــــــــی می خدیدیم و براش از این ایکونای ۲ نقطه دی می زاشتیم.......نمی دونم چرا همش حس می کردم این بچه ی احقی نژادمونو دارن مسخره می کنن.... اصلا یه خورده شدیدا شای شده بودمو دیگه هنگ کرده بود و بهتره بگم کم اورده بودم...دی:!

خلاصه اینکه اینا همشون خیلی مهربونو ساده بودنو اینو می شد از صحبت کردناشون به راحتی متوجه شد..... سعی می کردن بی ریا باشن.... یکیشون همون کانادایی می گف ارزومه تو رو به کشورمون دعوت کنم....و بتونم ازتون پذیرایی کنم..... البته دوست دارم ایران هم بیام و تهران رو ببینم.....دی:!

اووووم قراره هر شب باهاشون بچتــم...البته فقط برای تقویت زبان....دی:!

 

.414.

دیشب عجب شبی بود.....

 

 

 

من که دیگه حالی برام نمونده بود...احساس می کردم پاهام دیگه ماله خودم نیس....خیلی تابلو همون ۹ که رسیدم شروع کردیم اون وسط حرکتای ژانگولی در اوردن....ناسلامتی دختر خاله ی داماد بودیم دیگه......سلام نکرده و اینا افتادیم وسط.....دی:... خلاصه این دی جی چه فازی داد.....دلمون یه مهمونی همچین خیلی خودمونی می خواست که راحت تخلیه شیم..... خلاصه اینکه هنوزم که هنوزه میزون نشدم...پاهام به لطف اون کفشای ۱۰ سانتی دیگه هیچ حسی نداره....!

با این پاها عروسی امشب رو چیکار کنم...؟! من که نمی تونم درست راه برم....اوفــــــــــ...

 

.410.

               

 

هیچ چیز بیشتر از این با ارزش و لذت بخش تــــر نیس که وقتی گشنه اته و داری میمیری و از گشنگی خودتو به در و دیوار می زنی و خودت با پای خودت می ری سمت یخچال ببینی غذات اماده و چیده شده اونجاست.... و تو فقط باید با دکمه ی استارت گرمش کنی.....

ممنونــــم بهترین مادره دنیا..... ممنونم برای همه چی....

برای اینکه اینقدر به فکرمی و درکم می کنی...... و می دونی تنبل تر از اینم که خودم برای خودم غذایی اماده کنم.... و تو از ترس نخوردن من و گشنه موندنم این کارو به ۱۰۰ تا کارت در الویت قرار می دی....

با شناختی که از توی فرشته داشتم چه ساده بودم من که فک می کردم امروز ناهاری ندارم....!

.404.

     

 

            

در حالی که داشتم به عکس ها نگاه می کردم فهمیدم من خیلی راحت  با یه خونه ای شبیه به این که یه باغ بزرگ و سبز داره می تونم خوشحال باشم...می تونم ۳ تا بچه داشته باشمو تو حیاط خونم باهاشون بازی کنم و از خنده های کودکانشون لذت ببرم.....  این بغل حتما یه میز گرد می زارم که دورش ۵ تا صندلیه.....و صب زود پامیشمو هم از این هوای فوق العاده که هیچ وقت خیلی سردم نیست ریه هامو پر می کنم و به زندگیم لبخند می زنم ...و بعدم بساط صبحونه رو رو میز گرد خونمون می چینم...وای که چقدر سر خوردن لیوان های شیر با این بچه قرتی ها مکافات دارم....اوه خدای من اینا هم عینه منن و درست عینه من بد غذا....همه چی خیلی خوبه اما دغدغه های زندیگیم هست.....مگه می شه بی مشکل بود.....؟!در حالی که دارم تو خونم قدم می زنم یه نگاهی به همسرم می ندازم....(یه شوهری هم حتما هست که به لطف اون این ۳ تا نعمت رو امروز دارم)....اونم خوبه..... یعنی نمی تونه بد باشه.....چقدر دوسش دارم.....هه ...موی زیادی تو سرش نداره و کچله... سرگرمیش اینه که ۲ روز در هفته رو بره فوتبال یا استخر.... و من مجبورم سر اینکه چرا این ۲ شب رو دیر می یاد خونه سرش غر بزنم......دیشب هم سر این قضییه با هم بحث کردیم...هیچی نگفت....اما معلوم بود که اونم کفری شده......باید از دلش در بیارم....همیشه همینطور بودم حتی یادمه به پدرمم همیشه سر اینکه سر ساعت خونه باشین غر می زدم....نکنه با خودش فک کنه چه زنه غرغرویی داره.....؟!نه اینطوریم نیس ...همیشه که قرار نیس قربون هم بریم.....الان که همه چیزم مشخصه زندگیمو دارم  باید فکری کنم انگار تو روزمرگی گیر کردم....بعد از ازدواجـم فقط خواستم بچه داشته باشمو خودمو باهاشون درگیر کنم..... این همه درسی که خوندم هیچیـــــــ هیچیه هیچی......پشیمونم نیسم..... خونه داری بهم یه انرژی خوبی می ده از اینکه کیک ها و شیرنی های رنگارنگ درست کردم....از اینکه عطر کیک تو خونمون می پیچه  و تمام خونمون پر می شه از بو و طعم شیرینی لذت می برم....اما می ترسم....من کسی بودم که از نوجوانی کار می کردم و درامدی هر چند ناقابل از خودم داشتم......چقدر درگیر زندگی شدم... چقدر سر خودمو گرم کردم....اینو همیشه بابا داره بهم می گه....دختـــرم هر چقدرم که زندگیت خوب باشه اما کار بهت کمک می کنه که احساس بهتری داشته باشی......هنوز ۴۰ سالم نشده.....بازم می تونم.....همه ی اینا داره تو سرم می چـرخه......

مطمئنم یه همچین زندگی دارم...خیلی خاص نیس ....خیلی با زندگی های دیگه تفاوت نداره باید راهی برای بهتر شدن اینده ام پیدا کنم.....باید کاری کنم که هیچ وقت از کارام پشیمون نشم....دلم یه زندگیه رویایی می خواد....یه زندگی که توش پر باشه از عشق .... یه زندگی که هیچ وقت در هیچ موردش شک نکنم....دلم می خواد تا لحظه ی اخر عمرم راضی از دنیا برم و تک تک ارزوهام و چیزایی که از این دنیا می خوامو بدست اورده باشم...من یه بار بدنیا اومدم ... دوست دارم خودم ایندمو رقم بزنـــم.....دوست دارم خودم دنیامو بسازم......

 

.332.

امروز اینقدر روزه گندو سختی داشتم و اینقدر چوس بازیای این دختره ی پـــرو رو تحمل کردم که الان فک می کنم یه همیچین هوایی واقعا حقمه....

 

این خونه ی ماست ...خیابونمون.....و یه هوای برفی فوق العاده.....که من عاقشــــم....

فک کن چقدر تو این هوا و تو این روز بهم خوش گذشتو کیف کردمـــ....

.324.

جمعه تا زمانی که تو خونه هستی و هر کدوممون یه جا لم دادیمـــ فوق العاده مزخرفه... ساعت باید ۵ ۶ شه که بخواییم از خونه بزنیم بیرونو یه خورده خیابون گردی کنیم بعدم مثل هر هفته بریم خونه ی پدر بزرگمونو اونجا با تک تکه بچه ها بزنیم تو سر کله ی همو گاهی بازی کنیم گاهی وقتا از مهمونی هایی که می خواییم بگیریم صحبت کنیم....الانم کا با پسر خاله ی شترمـ که همشه داریم تو گوشه هم بچ بچ می کنیم قهـــرم.... همینطوری قهرم می خوام بمونم.... اصلا هر چی هم بهم بگه اووم بس کن اینقدر  گند اخلاق نباش  بازم به روی خودم نیارمو انگار که اصلا نمی بینمش پسره ی پـرورو....هه...اما نه جدی حال کردم اصلا یه مدت با هم قهر باشیمو ... اینقدر همو تحویل نگیریمــــ...دی:

 

از همه مهمترش اینه که عروس تازه رو امشب می خوان پـاگشا کنن....و این یعنی چه شبیست امشب.... نمی دونم چرا اما این عروسه اصلا بهم نچسبیده... درسته عروسه ما نیستو ...اصلا عروسه  اون یکی پسره خالمه....اما همش احساس می کنمـ داره ادا در می یاره... یا خودش نیس... اصلا همیشه همینطوره اون زمانا زنداییمم که با دایی کوچیکم که الان عاشقشم ازدواج کرده بود... نمی تونستم تحمل کنم... بس نچسب بازی در می اورد.... اما کم کم با گذشت زمان برام شده بهترین و شیرین ترین زندایی دنیا.....

خوب این یعنی خدا به ما رحمـ کنه بعد ها... که شوهر و اینا کردیم در مورده من چه برداشتایی می کنند... بالاخره...ما هم باید یه روی پس بدیم این دورانو.....

حتما می گن عجب عروسه فیسیه یا چه قدر از خودش می خوره... وای که چقدر برا شوهرش ناز می کنه....می بینی دست به سیاه و سفید نمی زنه....؟!هه هه...همش چسبیده به شوهرش...!

خو پس چی ... بیام بشینم پیشه توی خواهــر شوهر....؟!

خلاصه اینطوریه هر قدرم که خوب باشیا.... یه حرفایی زده می شه.... چون هنوز هیشکی با هیشکی جور نیس و اونطور که باید همو بشناسن نمی شناسن......

به زمان نیاز داریم تا اشنا شیمــــ...بهله....دی:!

.321.

تو خونه همه دور هم جمع شده بودیمو صحبت می کردیم....حرفـ حرف اون فک و فامیله دورمون بود که ۲ تا بچه هاشو برای سفره تابستانه به تور انگیلیس فرستاده بود... تا هم یه تقویتی برای زبانشون شه... و هم بهشون خوش گذشته باشه.....

 

خلاصه اینجوری شد که حرف به ما رسید....

همه گفتن چرا این اووووومو نفرستیم....؟بچه طفلک همش تو خونه است....نه کاره خاصی داره نه هیچی عشق زبانم که هست بیاین این اوممونو هم بفرستیم...

ما هم که خوشحال.... از اینکه قراره دوستای اینترنشنال پیدا کنیمو.... و کلا یه دو ماهی رو یه سفره خارجکی داشته باشیمــ.... و چی می گن این سفر باعث شه ما یه خورده از این بچه ننه ای که اینروزا هر کی بهمون می رسه یه تیکه بهمون می ندازه خلاص شیمـــــ..

خلاصه الان یه ۲ ساعتی هست داریم تو این گوگل سرچ می کنیم که چیکار کنیمو چی نکنیم.....کی باید ثبت نام کرد و کلا خلاصه باید چیکار کرد.....

اما هــــــــِی ما می تایپیم تور تابستانه انگیلیس..... هـــــــی این برای ما تور مشهد قم و جمکران باز می کنه..... یعنی الان رسما دلم می خواد سرمو بکوبونمـ به دیفار.... والا انگار قسمت نیس ما پامونو از این ایران بزاریمـ بیرون...الان که اجازه شو داریمو... همه چی هم جوره...این گوگل برامون ناز می کنه....

اه به این شانســــ....