.22.
صبح ۹ صب از خواب پا شدم.... نا خدا گاه دستم رف زیره بالشم...... که ببینم چند تا اس ام اس و یا چند تا میس دارم.......همه ی اینا چیزاییه که ما... نا خواسته درگیرش شدیم.......بعدشم رفتم مهد..... امروز نمی دونم چرا دلم می خواس بیشتر پیشه بچه ها بمونم.......یه جورایی اصلا دوس نداشتم پا شم.......کلی به بنده خدا ها درس دادم...... دیدم خسته شدن.... گفتم اوکی..... حالا رنگ امیزی کنین......بعضی ها رنگ کردن.... بعضی ها هم که دوس نداشتن در گیره مداد تراشا و پاکناشون بودن.......... ای خدا ... چقده راحتن.......... ولی معلومه ازشون که وقتی بزرگ شن.......از اون نا قولا هان.....!!!
دوباره سر ساعته همیشگیش سلام داد...........امروز مثله روزایه قبل ......تحویلش نگرفم....... خو به قوله خودش یه ماه شده..........منم خسته شدم......بهش می گم امروز خوبه خوبم...... فقط کلی در مورده خودمون فک کردم... اما به هیچ جایی نرسیدم......شاید من برات همونی باشم که می خوای .... اما تو اون نیستی.........من... الان هیچ وقتی برایه عاشق شدن ندارم....... اصلا دوس ندارم عاشق شم...........می گه ... تو خوبه خوبی قبول ...... اما من خرابم.... فردا باهات حرف می زنم.......گوشیمم خاموشه...... الان برو استراحت کن............ تا فردا نبینم از این اس ام اسا می دیا.......!
تا حالا به خیلیا گفتم که دوس ندارم با کسی دوس شم......... اما ایندفعه انگاری خیلی سخته........!!!
کی می تونه بفهمه تو دلم چی می گذره.............اخ....... این واقعا برام یکی از سخت ترین کاراس......!!!!!
نمی دونم این چه شانسیه که من دارم........ همیشه این فامیلامون از این اقداماته خطرناک سره من بیچاره می کنن......!!!!!
ای خدا چرا منو اینقدر درگیره فامیلا می کنی.......!!!
من فک کنم ... اگه پسر خالمم از این مورد با خبر شه..........اونم حتما این پیشنهادو به منه بد بخت بکنه....... !!!
اوووووووف انگاری دارم بزرگ می شما..... چه پیشنهاداتی به ما دارد می شود......
!!!
دررررررررررررررس می خوانیم بدونه هیچ افکاره پریشانی............!!!
چند ساعت دیر تر نوشت:
همیشه دوس داشتم.... یعنی فک می کنم.... هر دختری.. یکی از ارزوهاش باشه....که طرفه مقابلش ... عاشقش باشه.......اما واقعا این عشقه......اخه این که زوره.....من الان دنیا هم بهش بگم.... از این شناختی که روش دارم.... شک ندارم... یا ولم نمی کنه... یا که یه بلایی سره خودش می یاره.... بعدشم اگه .... یه بلایی سر خودش بیاره... نه به خودش کمک کرده........ فقط.... گند می زنه تو همه چی........ای خدا... من چطوری به مامانم بگم........... (ب) دس از سرم بر نمی داره.....؟!
من فک می کنم.... عشق یکی از زیبا ترین اتفاق ها تو زندگیه هر کسی باشه...........من خودم.... واقعا دوس دارم... عشق به طرفه مقابلمو احساس کنم......یعنی اصلا نمی خوام بدونه عشق زندگی کنم.....!!!
اما این وضعیت..... الان حداقل وقتش نبود..........!!!
اما برام جالبه..... که چقدرعلاقشو نشونم می ده...... یعنی عشقش.... راسته.......؟؟؟
با چن نفر صحبت کردم.....همه می گن... اون خیلی وقته این علاقرو بهت داره..... اینجوری با هاش نکن.....اما من..... نمی گم.... خیلی خوبم اما حس می کنم...... لایق بهتر از اونم هستم........ تو رو خدا فک نکنین خودخواه یا مغرورم.....اما..... این منم... با این زندگیم..... !!!
عشق اول ..... عشق اخر.....!!!
من که هیچ وقت عاشق نشدم... چطور می تونم این جملرو درک کنم........؟؟؟