.16.
سلام...........اخ اگه بدونین اینجا چه بارونی داره می یاد......ما که تو زمستونش اینقده بارون ندیده بودیم...... هوا یه جورایی خیلی سرده.....!!!!!
امروز اوله صبح رفتیم سر کارمون.... کلی درس دادیم.....یه حضور غیابه شیرینه دیگه.... که نوید اومدنه حقوقمونو می داد کردیم.......و با رویی گشاده روانه منزلمان شدیم.... با مادرمان تلی صحبت کردیم... و ایشون اعلام کردن که ما اوایله تیر روانه ی مکه هستیم...... ااااای دلم گرف که چطور دوریشان را تحمل کنم .........البته کلا تنهایم چون تمام قبیلیمان با هم می روند... وفقط تعدادی از کودکان که من هم شاملشان هستم... و به قولی خانه بر پایان در شهرمان می مانیم.....!!!
امروز اولین بار در ساله ۸۸ بود که بنده به صورته جدی درس خواندم... و کلی هم لذت بردم.....اما فک می کنم درس خواندنمان تا پاسی از شب طول بکشد.....!!!
ما برویم کمی دیگر کتابهایمان را سوپرایز کنیم.......!!!
۲روز دیرتر نوشت: یادم رف بگویم.... چطور پیام به من گفته که بهم زنگ بزن.....بهم اس ام اس بده.... وااااااای که چقدر حسه بدی بهم دس داد..... من که از رویه دختر خالم خجالت می کشم......!!!