.205.(بازی)

باز هم بازی های وبلاگی....هه.....دی:!

 

ارزو های محال:

اینکه در کشوری زندگی کنم که هیچ کی تو کاره هیچ کی دخالت نکنه.... و یه جورایی ازادی واستقلال رو بشه حس کرد........

اینکه ابی وگوگوش در دسترسمون بودن و هر وقت دلمون می خواست می تونستیم بریم کنسرتشون......

اووووووم با ا.ن صحبت می کردم و رمز موفقیتشو ازش می پرسیدم.... که چطور با وجوده این همه مخالفت تونست در این دوره هم رای بیاره......... اخه من همیشه ارزوی اینو داشتم که رئیس جمهور باشم.......اما خوب مثله بعضی ها با این همه توانایی اصلا خر شانس نبودم.....

۵ دقیقه ی اول اتصال به اینترنت....؟

واقعا سوال کردن نداره هاااااا...... اول سری میزنیم به بلاگفای عزیز.......بعدم به دوستانه وبلاگی برای تعداده محدودی نظر می گذاریم.... و تعداده زیادی از انها رو مثله یه خواننده ی خاموش و مارموز می خوانیم و بدون رد پایی می رویم..... بنده بسیار از این رفتارم شرمسارم اما خوب چه کنیم دسته خودمان نیس..... برای مسائل امنیتی سعی می کنیم بی سر وصدا رد شویم..... اما این را هم بگویم.... بعضی وقت ها با نامی دیگر و بدون ادرس یک عدد تشکر ناقابل می فرماییم..... البته تا ۲ ۳ روز قبل سرمان می رف حتما چند باری میل و اف های خودمان را چک می کردیم........ اما از قضیه ی ان علی اقا کلا به یاهو مسنجرم بی اعتماد شدیم.... یعنی سعی بر رفع عادت کرده ایم..... اهاند راستی بنده به کلوبمان یه علاقه ی بسیار بسیار خاصی دارم..... یعنی اگر وقت داشته باشم به انجا هم سری می زنیم........ و فال روزانه وپیشرفته یمان را می خوانیم و گهگاهی سلامی یلند فریاد می زنیم. دی:!

از چه هله هوله ای خوشم می یاد...؟

راستش بنده از کودکی فهمیدم علاقهی زیادی به تمبر هندی دارم....... و البته از گوجه سبز و چاغاله بادام سیرایی ندارم. من فهمیدم بدنم در هنگام ظهر بسیار پفکی شور و چیپس فلفلی و ماست موسیر و شاید دوغ می طلبد...... من همیشه پایه ی شکلات های اسنیکرز و کیندر و اسمارتیز ‌‌ام  اند ام می باشم.

از اسکمویه اخته ای و لواشک و نوشمک رنگ های قرمز و نارنجیش بسیار لذت می بریم.....

ما یه جورایی عاشق ادامسه خرسی می باشیم...... مخصوصا انرا در دهانمان پشت سر هم بلند بلند بترکانیمشمان.... انموقع عشقمان به خرسی جان چند برابر می شود.......

وقتی این شکلات های ابنباتی داداش برادر با طعم قهوه را در دهانمان می کنیم کلی حالی به هولی می شویم .... یه ارامش عجیبی به سراغمون می یااااااد......

هه بزارید یاداور شم بنده فقط ۴۳ حالا به کمک شلوار لی و مانتو و کتونی و اینا ۴۴ کیلوام........ یعنی بسیار لاغرم.... گفتم حالا فک نکنید با یه گوریل رو به رو هستید((:!

*.راستی هر کی دوست داره دعوته........(:

 

.203.(بازی)

من دلم بسیار بسیار تنوع می خواست.... دیدم اصلا خبری از بازی های وبلاگی نیس....  یعنی نه کسی بازی می کنه تا ما بخواییم بازیشو کش بریم.... و نه کسی ما رو دعوت می کنه.... این بود که خودمون دست به کار شدیمو تو گوگول سرچی نمودیم..... شانسی این بازی رو که ۱ مرداد ۸۷ انجام شده بود و کلی خاک روش بودو انتخاب نمودیم.......

 

این سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟

نمی تونم به این فکر کنم که خانوادم رو با این همه وابستگی و غصه تنها بزارم.......  می دونم تمام زندگیشون تمامه خوشی هاشون با رفتنم تموم می شه..... و این یعنی من هیچ وقت روح ارامی نخواهم داشت..... به این فکر می کنم که باید چیکار کنم تا کمی بهشون ارامش بدم..... اون ساعتا برام سخت ترین ساعت ها خواهد بود........ شاید باهشون صحبت کنم...... یا براشون بنویسم...... بگم که می پرستمشون و به هیچ چیز در این دنیا وابستگی ندارم..... و فقط وجوده خودشون بود که تونستم شیرینیه زندگیه این دنیا رو حس کنم.....

از خدا می خوام که اون موقع هیچ بچه ای نداشته باشم..... یا اگه دارم اون هیچ نیازی بهم نداشته باشه........ دوست دارم اونقدر دخترم مستقل شده باشه که خیالم از بابت عسلم راحته راحت باشه..... ولی اگه زبونم لال دخترم هنوز اونقدر بزرگ نشده باشه..... و نتونه تصمیماته درستی برای زندگیش بگیره یا تو همون دنیای کودکیش باشه...... از خواهرم می خوام که مثله خودم ازش نگه داری کنه...... اون می تونه جایگزینه خوبی به جای من باشه..... اما دلتنگی از دخترم برام سخترین کاره ممکنه.....!!!

توی تمامه دوران زندگیم سعی کردم کسی ازم دلگیر نباشه......  مطمئنم هیچ کس از دوستانم تا همین امروز هیچ برخورده بدی از من ندیدن......  یا اگه دیدن من تمامه سعیمو کردم که از دلشون در بیارم.....  یا همیشه یه کاره کوچیکی کردم که خوشحالشون کرده باشم.... پس خیالم از بابت رفتارم راحته .....!

از خدا حتما حلالیت میخوام...... من هیچ وقت ادمی نبودم که درگیره حجاب و نماز و دعا و روزه باشم..... همیشه به خوده خدا اعتقاد داشتم.....  اما هیچ وقت به چادر روسری لباس هایی که می خواند ادمو خفه کنند..... یا یه عده ادم تشخیص دادن چون ما مسلمونیم باید اونا رو به تن کنیم اعتقاد نداشتم...! من هیچ وقت نتونستم درک کنم چرا باید  ۳۰ ۳۱ روز پشت سر هم در ۱ ماه روزه گرفت و پدر  معده دل شیکم رو در اورد..... تا بلکه بیاد تشنگان و گرسنگان بیوفتیم......البته با نماز و دعا همیشه موافق بودم.... و اونو تنها راهی برای نزدیکی با خدا می دونم هر چند همیشه و بصورت منظم نمی خونم.....اما خوب خوده خدا می دونه که چقدر نماز خوندن بهم ارامش می ده.....

به خدا یاداور می شم من همیشه بنده ی خوب و شکر گذاری براتون بودم..... بهش می گم که به قیافه و تیپ ما توجه نکنه ما راس راسکی سیدیم.....و جامون پیششون اون بالا بالاهاست.......

شاید ادرس وبلاگمو هم برای خانوادم نوشتم...... شاید براشون جالب باشه من نزدیک به ۱ ساله هر روزه هر روز می نویسم...... و اونا هیچ کدومشون خبر نداشتن......

مامانمو بغل می کنم و می بوبسمش و عطرش می کنم..... ازش می خوام اونم منو ببوسه.... و محکم منو تو خودش فشارم بده.... تا حس کنم بهش نزدیک تر شدم...... بابامو..... و خواهرمو .....

واااااااااااااای خدا نکنه من بمیرم..... من نمی تونم تنها بمیرم......واقعا دلم برای تک تک این ثانیه ها تنگ می شه..... هه... خنده داره اما من اشکم داره در می یاد....

*. هر کی دوست داره این بازی رو انجام بده.... اووووووووم یعنی دعوتتون کردم....!