.40.

امروز ما وارده سومین سالی شدیم که برا خودمون خواهر زنیم و الحق که خوب خواهر زنی هستیم.... و همچین بگی نگی اوباهتی داریم..... مادر بزرگمان که بسیار هم دامادمان را دوس می دارند و البته از رابطه ی نزدیک و صمیمانه ی من و خواهرمان اگاه هستند...... روزه عروسی به ما جمله ای گفتن که تا ابد یادمان می ماند...... ایشون گفتند.... اووووم تو امروز باید رفتارت به گونه ای باشد که هر گز اجازه نده ای از رفتارت و از محبتت سو استفاده شود... فک کنم منظور ایشون این بود که باید سنگین تر و خانوم تر باشی و با دامادت مثله خواهرت راحت نباشی که بخواد روزی روزگاری حرفی بینتون پیش بیاد ....... یعنی احترامه زیاد بگذار  احترام ببین..... این راه و من امتحان کردم.... و الان به این دلیل است که تغریبا حرف حرفه ماست....... خدا می دونه چقدر اوایله ازدواجشون من به دامادم حسودیم می شد..... چقدر برام سخت بود... اما به مروره زمان همه چی حل شد......

 

اه هر وقت یادش می یوفتم حرصم در می یاد.... روزه عروسی خواهرم تو یکی از بهترین ارایشگاههایه شهرمون وقت داشتم...... اعتراف می کنم اولین بار بود که برایه ارایش صورت به ارایشگاه رفته بودم..... خانوم وقتی ما رو دیدند گفتند برا چی وقت دارین .... منم گفتم ارایشه صورت..... خلاصه اول  خانوم که ما رو دیدند.... گفتن من دلم نمی یاد صورتتو ارایش کنم.... منم اینجوری نیگاش کردمچرا....؟؟؟ گف دلت می یاد صورته قشنگتو ارایش کنی..... منم که دیگه حوصله ی بحث رو نداشتم گفتم... خانوم می شه کاری رو که گفتم انجام بدین.....!!! خلاصه من هر چی می گفتم اون یه چیز دیگه می گف..... بالاخره خانوم شروع به کارش کرد..... گفتش شما کی می خوای عروس شی........ ؟؟ گفتم نمی دونم فعلا که خواستگار ندارم..... گف من برات خواستگار دارم.... تو فرانسه می ری زندگی کنی.....؟؟؟ منم یه لبخند بهش زدم ..... اونم سزیع رف چند نفرو صدا زد گف .... بچه ها این برا فلانی چطوره....؟؟؟ همه گفتن اره خودشه...... خیلی بهم می یان...... گف فقط باید قول بدی عروس خودمون شی..... !!!

باورتون نمیشه یه ذره ارایش..... که دیگه اینقدر گفتم عزیزم من خواهره عروسما .......... یه خورده بیشتر میکاپ کن... اما خانوم اصلا حالیش نبود... می گف باید زیبایی خودت معلوم شه..... من ارایشت نمی کنم همینقدر بسه ........ ۶۰ تومنم از ما گرفت و ما با زیبایی خودمون و بسیار نچرال وارده سالن شدیم..... تصمیم گرفتم که تا عروسی خودم.... هیچ وقت پا به ارایشگاه نزارم...... ولی الان نگرانم... اگه برا عروسی خودم دلشون نیاد میکاپم کنن چی کنم......!!!

اینا رو گفتم برا تجدید خاطره.... خواهره عزیزم دوست دارم .... دوست دارم .... دوست دارم..... داماده عزیزم شما رو هم خیلی دوس می داریم که بهترین چیزی رو که داشتم تقدیمت کردم....!!!

...........................................................................................................................................

صب سر کلاس سبزیان  سومین هفته ای بود که تو کلاسش خوابیدم..... من هیچ وقت عادت به خوابیدن تو کلاس نداشتم اما از اونجایی که کلاس بسیار بزرگ و خسته کنندهاس.... منم می بینم هیچ کی به هیچ کی نیس....می خوابیم....که یهو با چشمانی خواب الود.... و قرمز.... از خواب بیدار شدیم که استاد گف درس برا امروز بس اس ..... الان نامه های امام به همسرشان را می خواهم برایتان بخوانم...... که من ناخوداگاه گفتم زشت است نخوانید... خوب ممکن است خصوصی باشد.....( جوری گفتم که استاد نشنوه.....) یکی از بچه ها شروع به خواندنه نامه کرد....:

عزیزم.... قربانه چشمانت شوم......( کلی از این جملاته رومانتیک) خندیدن من و بعد باقیه بچه ها به صورته انفجار شروع شد...... اخه این چه مطالبیه که تو همه جا پخش شده... اخه مگه درسته..... ؟؟؟ یعنی واقعا خصوصیا.... من مونده بودم که بچه هایه بی عقله ا. م. ا. م چطوری اجازه دادن نامه هایه عاشقانه ی پدر و مادرشون همه جا سند تو ال بشه.......!!!

...........................................................................................................................................

یاوری هم ما رو کشت امروز تو کلاس از خنده با اون چشاش.......!!!

...........................................................................................................................................

کلاسه فیزکمون تشکیل نمی شد.... و یکی از پسر خاله هامون تو شهره یونیمون کلاس داشت... و البته اونیکی پسر خالمون به بهانه ی دنبال پسر خالمون و البته دختر خالش....... اومد یونی دنباله من و انبوهی از دوستانم..... چند وقت قبل در گوشیمون عکسه یکی از دوستانمونو دیده بود و از ما خواهش کرده بود که من به دوستم بگم... از اونجایی که اگه با دوسته صمیمیم دوس می شد هر دفعه دنباله ما هم می یومد...... منم با اینکه از این کار و کسایی که این جور واسطه می شن بدم می اد ولی فقط برا اینکه پیاده والبته اون سرویسه نیام این کارو کردم... و به طریقی مخه طرف و زدم..... اما یکی از دوستایه خوبه دیگم که ما همیشه با همیم  اونم با خودم سواره ماشین کردم..... اما وقتی دوستامورسوندیم گف......: اوووم من اینو نمی خوام من این یکی رو می خوام.... منم با حالتی که عزیزم اینجا میدونه ترو بار نیس که هر وقت از یکی خوشت بیاد با جملاتم اتش به دلش زدم... اما اقا عاشق شدن... و جالب اینه که می گه من در حده ازدواج ازش خوشم اومده... ........ به عروسه اول زنگ می زنم می گم... فرزان قضیه منتفیه اصلا بدرد نمی خورد خوشت نیومده نه.....؟؟؟ می گه... نه اتفاقا خیلی خوشم اومده حله ......... لطفا بگو باهام تماس بگیره.....پسر خالت عینه خودت گله و به دله ادم می شینه.... من با یه حالتی که سعی بر کنترل صدام دارم می گم فرزان یه چیزیه میلی اصلا از تو خوشش نیومد.... اون از شیدا خوشش اومده......... اصلا ولش به جهنم .....تو خودت خوبی ولی حال دادا تا دمه خونه رسوندمون.... می گه نه.... تو اول به من گفتی منم ازش خوشم اومده خودت درستش کن... تو دوسته صمیمیه منی ........من و تو مدت هاس باهم دوستیم.... می گم اصلا نه تو نه شدی... بابای........!!!

...........................................................................................................................................

از درده شکم دارم میمیرم... می دونم امشب خوابم نمی بره.... اینقده درد داشتم که حتی به کلاسمم نرفتم(دیگه نمی تونم غیبت کنم.... فول شدش).... این مسکنارو مثل اسمارتیس می خورم.... مبادا که درد بکشم... اگه دیدین مدتی ازم خبری نشده بدونین مردم... یا بلایی سرم اومده.... من نمی خوام خودکشی کنم... من فقط می خوام درد نکشم.............!!!

.39.

امروز دلم نمی یومد از تختم کنده شم..... دلم می خواست ساعت ها بدونه هیچ سر و صدایی یا بدونه هیچ ذهنه پریشانی بخوابمو به هیچ کی و هیچ چی فک نکنم..... اما مگه بچه هام می ذاشتن...( بچه های خودم نه.... بچه های مردم...) باید حاظر می شدم و تندی می رفتم سر کارم..... خیلیا امروز غایب بودن... اما نمی دونم چرا کلاس اینقده شلوغ و غیر قابل کنترل شده بود........ دیگه اخره ساله هو جمع بندی مطالب ... کارم سخت شده... باید تو مغزه بعضی هاشون به زور فرو کنم......... هه یادش بخیر اوایل سال بعضی هاشون چقده خجالتی بودن اما الان تا همشون نیان جلو و شونصد تا بوسم نکنن نمی رن سره جاهاشون........ !!!

 

۲۱اردیبهشت ۸۶.... یه دونه خواهرم مزدوج شدن... می گما چقده همه چی زود می گذره.... باورم نمی شه داره وارده سومین سال میشه...... من روز ۲۰ اردیبهشت اینقده گریه کرده بودم.... که برا روزه عروسیشم چشام قرمز بود...... یادم نمی ره.... ۲۰ اردیبهشت چقدر همدیگرو بقل کرده بودیم و زار زار اشک می ریختیم...... نمی دونم چرا ولی هنوزم به اون روز فک می کنم اشکم در می یاد....... اون روز و روزایه بعدش ارزو داشتم کاش ما ۲ تا نبودیم..... برا جفتمون این وابستگی سخت بود....... با اینکه خونه اش چند تا خیابون با ما فاصله نداره.... اما بازم دلم همون روزا رو می خواد..... !!!

امروز به یکی از دوستانه عزیزمون کلی زحمت دادیم... وهمچنان داریم زحمت می دیم.....اقای سیاوش مرسی...... !!!

درسو زندگی رو هم که کلا بیخیال شدیم تا انشالله فرجه......!!!

.38.

پنجشنبه: فقط به خاطره دانشجویانه ارشد اینده......... کلا تربیت بدنیمان را معاف شدیم و با خوشحالی روانه ی منزل..... و از بعدظهر فریمان کلی استفاده کردیم... اول به دیدار مادر بزرگمان و البته فک و فامیلانمان رفتیم... که نبودن.... و بعد انها را در قبرستونی یافتیم و...!!!

 

شب هم با خاله جانمان (خاله پنجمی) که شویشان نبودن...دخترشان در نزدیکیه منزله ما وپسرشان هم در شهره یونیه ما کلاس داشتن........ روانه ی خانه ی خودمان شدیم که البته نه پسرشان به کلاس رفت و نه دخترشان........ و تا ساعته ۴ بعد ظهر فرداش.... ما شیطنتهایه همیشگیه خودمان را داشتیم.... و بر سر و کله ی همدیگر می زدیم....و کلی دوستانه پسر خالیمان را که همه از قهرمانانه کشور می باشند با چت سر کار گذاشتیم.........!

جمعه هم که گفتم برایه ناهارش مهمان داشتیم..... و ظهرش هم به منزله مادر بزرگمان رفتیم....... و با زندایی جانمان..... فیلم کنعان را به صورته دقیقه ای دیدیم.... یعنی استوپ ... پلللللی....!!!

بعدش هم با خاله هایمان به منزله یکی از خانومها که مثلا از خارجه اجناسه خوبی اورده بود رفتیم.... اما بنده ناگهان خودم را در باغی دیدم که پر بود از درختانه گوجه سبز..... و از صاحب خانه که از مشتریانه پدرمان بود........... اجازه گرفتیم و حمله ور شدیم به درختان.......... و بسیار لذت بردیم....... من همان جا متوجه شدم که ان خانه فروشی اس و از پدرمان درخواست می کنم انجا را بگیرند......... می خواهم هر روز تکرار کنم که بلکه نیرویه جاذبه موثر واقع شود.....!!!

شنیده بودم یکی از پسر خاله هایمان قصد ازدواج دارند...... او عکسه دختره ایده ال خود را به هیچ کس نشان نمی داد .... اما من توانستم عکسه دخترک را ببینم........ و حتی ایراد هم بگیرم............... به پسرخاله ام گفتم.. من که برادر ندارم..... تو جایه برادرم..... اگر تو به من نگویی خوب من از بی برادری و بی فوضولی و بدونه اینکه برایه هیچ کی ایراد نگیرم که میمیرم......... خوب من باید تو مراسمه خواستگاریه تو باشم.... اگه تو خواستگاریه تو نباشم تو خواستگاریه کی باشم.... خلاصه با کلی حرف هایه بی سر و ته موفق به دیداره عروسه جدید و البته چشم سبز شدیم........ عروسه جدید همکاره ما هستن...... یعنی پارتنره جدید فور اسپیکینگ !!!

شنبه: صبحه زود اصلا حسه پا شدن از رختخوابو نداشتم...... همشم تصیره استاده که گف کسایی که ۴ تا غیبتم دارن از نظره من مهم نیس......... خوب وقتی این حرفو می زنه... یعنی حالی برا ادم می مونه...؟؟؟ بعدشم ساعته ۹  با عذابه وجدان از خواب پا شدیم و گفتیم نه... حداقل اونیکی کلاستو برو ... بالاخرره مجبور شدیم تک و تنها اونم با مینی بریم یونی......برو بچ ها رو که همه گشنه جلو دره یونی انتظاره ما رو می کشیدن دیدیم و همه مارو به رستورانه بقله یونی بردن..... و از اونجایی که بنده تا ضعف نکنم چیزی نمی خورم موندم همینطوری نیگاشون کردم....یه چند تا پسره بی خودم با ماشین رد می شدن با این ابپاشا که شکله تفنگه رو بچه ها و البته ما اب می پاشیدن..... بعدشم که استاد اومدن و درس دادن... و البته ما رو به باغه تو حباطه یونی بردن..... و ما دوباره همه چی رو بررسی کردیم...... افتابه زیاد و هوایه گرم باعث نشد ما خسته بشیم...... و اینا همش برا داشتن استاده خوب و خوش اخلاقی مثله دکتر.ب.غ......است.

بعدشم با دوستان قرار شد بریم خرید همه تلاشه زیادی کردن که ما به کلاسمان نریم.....اما من گول نخوردم و هم خریدمان را که یک مانتو به قیمته مفت بود را خریدیم....( این مانتو برا تمامه دوستانمان تنگ بود.....) و هم به کلاسمان رفتیم.......... در کلاس هم به هیچ چیز جز غذا فک نمی کردیم و یعنی خیلی گشنه بودیم.......... و خودمان را تصور می کردیم که در حاله غذا خوردنیم.....!!!

 

.37.

امروز مثلا کلاس داشتیم........ من که سر ساعته همیشگی حاظر بودم... اما.....مگه سرویس می یومد....؟! کلا خیلی دیرم شده بود.... بالاخره بعد از کلی انتظار اقا تشریف اوردن.....یه جمعیتی منتظر مونده بودن... با اومدن تنها یک سرویس. نصفه بچه ها بی جا می موندن...!!!

 

خدا یه بزرگ ما رو تنها نزاشت و دقیقا سرویس بقله ما توقف کرد..... و من و البته انبوهی پسر که می شه گف تقریبا هرکول( تنها لغتی که منو یادشون می ندازه) حمله ور شدیم به صندلی ها..... هر کی برا دوستش به کمک دفتر. چتر. کاپشن. دست. پا.کلاه.و......جا می گرف... منم در ردیفه سوم... جا گرفتم... که یهو اقای سرویسی گف: خانوم برین یه جایه دیگه بشینین.... اینجا رو می خوام بدم یکی دیگه بشینه.... منم بهش گفتم  نمی شد زوددتر بگین.... الان جایی هست ایا...؟! گف حالا که اینقده حاظر جوابی من جایی براتون ندارم....... دلم می خواست اون لحظه یکی محکم بزنم تو سرش یه فحشم نثارش کنم... راننده ی سرویسیه بدبخت........ ولی شما ها شاهد ... من حالا کارش دارم..... بزار یه گزارش براش بدم...  پروووووو کلی که دیر اومد دنبالمون... بعدشم برا دوستاش جا می گیره....  ماهم اینه لشکره شکست خورده با مینی اومدیم....... اینقده حرص شو داشتم کهحتی موقع برگشتم باهاش نیومدم..... یعنی اصلا نمی تونستم سواره ماشینه بیخودش بشم....!!!

این ماجرا باعث شد... من و دوستانم.... ۲۵ دقیقه کلاسیو دیر کنیم ... که من غیبتام فول بود......... اما خانوم مهندس ... دیگه یه جورایی با ما خیلی صمیمی شده تو همون کلاسه ایتالیایی.... و همش ما رو شرمنده می کنه....!!!

برو بچ اموز اومدن خونمون........منم براشون عکساشونه ریختم تو فلش..... کلا همه دنباله عکس هایی که ما می گیریم هستن......!!!
خودمم خسته شدم... یا باید رایت کنیم یا بریزیم تو فلش....!!!

کلاس زبان امروز بد نبود. درسته اصلا از استادمون خوشم نمی یاد ..... اما بیشتر از بچه هایی که تو کلاس پر از انرژیه منفی هستن بدم می یاد....... دم به دقیقه می گه ساعت چنده......؟! اوه کلاس چرا نمی گذره....؟! کی تموم می شه...؟ خسته شدم....؟!  این کارو نکنین ... اگه علاقه ندارین بگین دوس ندارم... این اداها چیه در می یارین......!!!

 ماتیلدا جون رو من تاثیر گذاش و من اشپزی کردم..... اونم چی ... غذایی که از بوش متنفرم..... قرمه سبزی.......!!! ولی کلی اب داشت..... مهم همت بود... که من با جونه خسته و اعصابی خورد اشپزی کردم..... بابام کلی ازمون تعریف کردن........ فک کنم تشویقم کردن.....که دباره اشپزی کنم و اینا!!!

من صورتم صافه صافه وقتی هم یه دونه جوش می زنه رو صورتم تمامه فکرم می شه اون جوشه.. خلاصه دیشب در مورده اون یه دونه جوشه... سرچ کردیم.... به شما هم می گیم که اگه روزی روزگاری یه جوشی زدین باهاش چه کنین....!!!

اول صورته خوشگلتونو با گلاب بشورین.....( خوشگلی این حرفارو هم داره دیگه.... یه چند مین تحمل کن بوشو خوب...)

دوم می تونیم برا چند لحظه یعنی چند دقیقه.... رو جوش مورده نظر یخ بزارین....!!!

شب وقتی می خوایین لا لا کنین... به جوشتون خمیر دندون بزنین....( نه راستشو بگین تا حالا اینقده اطلاعات در مورده جوش کسب کرده بودین.....؟؟؟)

شب بخیر بابای...!!!

.36.

این روزا تو خونه ی ما بحث بحثه تعویضه ماشینه......منم دیگه دلم یه ماشینه جدید می خواد..... اما خریده ماشینه جدید.... یعنی خریده یه ماشینه جدیده دیگه برا ما.... نیس ما لاغریم....  و این ماشین جدیدا برا ما بزرگن......و بنده نمی تونم اون تسلطی رو که باید داشته باشم ندارم........ مادرمان گفتن برا شما به زودی یک ام وی ام خواهیم خرید.... اصلا این مامانا وقتی قولم می دنا... کلی به بچه هاشون حال می دن......!!!

 

امروز من تویه..... کمتر از یه ساعت ۱۱ هزارتومن گوجه سبز خوردم........ اخه یکی نیس بگه بچه این چه عشقیه تو به گوجه سبز داری........ اصلا پولشم هیچی..... الان دارم از دل درد می میرم........!!!

اوم...... صب زود رفتیم سر کارمون..... یه شاگرده جدید برام اومده... یعنی من اینو که می بینم دلم براش ضعف می ره بس که نازه...... هر کاری هم می کنم که جلو باقیه بچه ها اونطوری نچلونمش.... و بوسش ندم.... نمی تونم.... یعنی دسته خودم نیس......:***!

امروز برا خودمون نیمرو درست کردیم و بسیار حالشو بردیم..... نیمرو کره ای........و ذرت و...... کلی سوسه پیتزا پیتزا...... که هر دفعه برامون اضافه می فرسته....!!!

چقده درس دارم.... اما اصلا تو موده درس نیستم...... اصلا اصلا.......)):!

 الان نمی دونم شیدا می خواد بیاد خونمن که با هم بریم مانتو بگیریم... یا نه....( نه همین الان زنگیدم احتمالا موند برا پنجشنبه)!!!

پ.ن: می خواهیم تلاش کنیم... یعنی می خواهیم درس بخوانیم...!!!

دیرتر نوشت:دوستانه عزیز من هنوز ماشین نخریدم..... بابام داره ماشینشو عوض می کنه....... بعد مامانمون هم گفتن یه  ماشین برا شما هم می گیرم.... همین....از تبریک هاتون ممنونم......!!!

.35.

امروز بنده کلاسه فزیکمان را دودر کردم... و با خاله جانم و پسر خاله هایم راهیه شهرمان شدم.....البته فک نکنید به خاطره انجام ندادنه تکلیفاتم بودا ..نه.....فقط دوس داشتم با خاله جانمان باشم........ .......خدا بهمان رحم کرد ..که نماندیم....چون استاد اسممان را هم صدا زد.........!!!

 

در جاده که بودیم.... ناگهان چشممان به گشت افتاد.... و یک لبخنده ملیح و مرموز به اقایه پلیس زدیم.......او هم اصلا درنگ نکرد و ما ماشینه ما را نگه داشت.........حالا باید او را اگاه می کردیم که اقای پلیس.. ما همه با هم فک و فامیلیم.. جانه هر کی که دوس داری ولمون کن........!!!
دونه به دونه ازمون بازجویی کردن........ما هم همه رو به خنده جواب می دادیم....... می گف تو کی هستی میگفتم دختر خاله...اونکیه کیه؟  می گفتم پسر خاله این خاله.... می گف اینیکی کیه؟... می گفتم پسر خاله ی اونیکی خاله......... می گف تو کی...؟ می گفتم دخر یه خاله دیگه..... بعد گف اینکیه....؟! گفتم این خاله... مامانه این یکی پسر خاله.................خلاصه خودمون گیج شده بودیم پلیسه هم بدتر از ما.......... بعد می گف چرا می خندین....؟! می گفتیم.... اخه ما ۶ تا خاله داریم............. از هر کدومم چند تا پسر خاله... ودختر خاله........ اون بدبخت گیج شده بود .... و ما هم همه می خندیدیم.......بعدش خالمنم جوونه... ماشالله...:دی...... پسرشم انگاری ۲۸ سالشه..........حالا مگه پلیسه باور می کرد که خاله مامانه پسر خاله اس..............!!!

دیروز شاگردانمان ما را خجالت دادن... و امروز ما استادمان را خجالت دادیم........!!!

 امروز صب زود یعنی همون ۵ صب وقتی پا شدم یه سره.... به موبه دوستم زنگیدم... که مثلا بیدارش کنم... جانمونه از سرویس... که اخرشم جا موند.... وقتی دیدمش... می گم... واقعا که . چرا موبتو بر نداشتی........می گه هیچ میسی ازت ندارم........ وقتی گوشیشو می بینم... می بینم اره..... تندی گوشیه خودمو می بینم.. می بینم ساعته ۵ به خالم که هم اسمه دوستمه زنگیدم......... واااای این شوهر خالم ..... خیلی رو خوابش حساسه........ اما ظاهرا گوشی نزده خاله پسرمون بوده.... و او هم امروز کم نزاشت و همه رو تلافی کردش.......!!!

بعدش..... ساعته ۷ زنگ می زنم... به اونیکی پسر خالم... قرار بود بیاد یونی دنبالم...... می گم الو میلی..... میلی..... می گه خوابم.... می گم چرا صدات گرفته....... چرا صدات فرق کرده........ می گه شما.....؟! می گم.. خیلی بیخودی ... حاله نمی خوای بیای چرا اینقده ادا در می یاری .... پروووو...!!!

می گه.. با کی کار دارین.... می گم... می زنم تو سرتا... لوس...... درست حرف بزن... ........ بگومی یای یا نمی یای.......!!!

می گه شما. با اعصبانیت می گم............... اووووووم...!!!

تازه یادش می یاد که خطشو با میلی عوض کرده.. و منکه می شناختمش کلی خجالت کشیدم....!!! تا حالا اینقدر با میلی بد نحرفیده بودم... جدی داش می رف رو مخم........ بعدم یه معذرت خواهیه کوچولو و......!!!

 

.34.

بنده امروز به مناسبت روزه معلم از شاگردانمان کلی کادو گرفتیم و بسیار بهمان چسبید........!!! با خواهرمان هم در قهر به سر می بریم.......... هه واقعا خنده دار اس.........چون اصلا نمی دانیم موضوع چیست..... یادمان رفته........ اما من هم تقصیر داشتم...... این را مطمعنم.....اما خوب به او نمی گوییم که ما خودمان هم می دانیم که مشکل داشتیم... ( همین الان زنگ زد............. الهی قربونت برم که اینقده خوبی.......) دیگه هیچی همین الن پیشه پایه شما اشتی کردیم......!!!

 

الان می خواستیم درس بخونیم.... که خواهرمان گفتن بریم به فک و فامیل سر بزنیمو اینا......!!!

دیرم شده ..... بابای.....!!! 

.33.

سر کلاس شیمی..... اوووووو        سسسسستاد..... هر چی گل قلب شکلات شیرینی کادو ماله شما...

 

استاد: بلهههههه.....؟!

همکلاسیمون: اوووووستاد از ۵ صب برا خاطره شما اومدیم تا گل بکشیم.....!!!

استادمون تازه ۲ زاریش افتاده.........تمامه دندوناش معلومه......کلاس دیگه حالت طبیعیشو ندارهههه..... اره روز معلمه..... استاد یه نگاه به تخته می کنه.. و از این همه ذوقه پسرایه کلاسمون.... که واقعا ۵ صب تو دانشگاه بودن...کلی کیفول می شه.... درسته تمامه حرفاشون به مسخره بود... اما کارشون جالب بود........من که کلی از هنرنماییشون لذت بردم....!!!

سره ساعته ۱۲:۳۰.... روبه رویه( کا.ال )با استاد قرار داشتیم... برا بازدید از یه جنگل.....ما از ساعته  ۱۰ بی کار بودیم.... یه یه ساعت زودتر سر قرارمون حاظر شدیم..... اول خواستیم از موزه هم دیدن کنیم تو اون فرصت اما برو بچ برا پوله بلیط زورشون اومد... اما جلو موزه کلی از خودمون عکسیدیم......تا دیدیم... تعدادی از همکلاسیامون اومدن... که دیگه خودپرستی رو تموم کردیم.....بعدشم با ورود به جنگل کلی با گل و گیاه و انواع برگ ها و یه تعداد درخت که کلا یکیش تو کالفرنیاس یکیشم اینجا اشنا شدیم..... البته اسمشو یادم نیس الان.... باید به فیلما مراجعه کنم....!!!

بعدم یهو از دیدم ترافیک شده.... پریدم.... از یه سراشیبی پایین... فک می کردیم به راحتی می تونیم بیایم بالا .... اما نه..... نتونستم... همون جا گیر کردم... که دیدم بسیار زایع می باشد اگر ... همون جا بمونیم....بنابراین...تصمیم گرفتیم... از یه سری بوته که کلا اندازهی قدمان بود رد شویم... رد شدیم.. اما ناگهان........ دیدیم یک مار وحشی روبه رویمان اس.... که از ترس سکته کردیم. این مار به رنگه مشکی..... و بسیلر تیز بین.. انقدر ترسیده بودیم که نتوانستیم تشخیص دیم که سمی بوده یا ده.......!!!

بعدش هم دسته استادما از این برگها که می گویند اگر به دس بخورد باید تا صب دستتان را بخوارانید... همان گزنه ی معروفه خودمان........اهان دسته استاد بود که داشت در موردش توضیح می داد که به دسته من نزدیک شد.... دسته استاد نه.... گزنه به دستمان نزدیک شد........ که ناگهان دادی برایه استادمان زدیم که خودمان هم ترسیدیم......!!!

به استاد می گوییم... استاد درخته گوجه سبز کجاس......خودتان گفتین.... در اینجا پر از درخته گوجه سبز اس...........ما نمک هم اورده ایم.........استاد بلند بلند  می خندد... او ما را گوووووووول زده اس ایا.......؟؟؟

هوا هم که دیگه وحشتناک گرم اس........... یعنی خیلی گرم.... امروز که ما کلا هممون هلاک شدیم......!!!
استادمان از ما خواست که عکسش را در ۳۶۰ نگذاریم..........!!!

او ما را امروز خیلی زود ول کرد و ما خیلی زودتر از همیشه در منزل بوده ایم.....و در کلاسه زبانمان هم کلی انرژی داشتیم.........!!!

یوزارسیومان هم که دیشب تمام شد.......... اخر هایه سریال بسیار هندی بود....... واقعا یعقوب بسیار بینه فرزندانش فرق می گذاش......... !!!


 

.32.

۸۴.۲.۱۰...... اون اخرین اس ام اسی که داده بودی..... باعث شد... همه چی تموم شه..........می دونی چیه ... من هیچ وقت دوستت نداشتم..... اما از اونجایی که تو اینقدر خوب بودی دلم نمی یومد با رفتنم اذیتت کنم.... اما.... رفتنه من تقصیره من نبود.... اونا نمی خواستن که تو بشی بخشه مهمی از زندگیم.... تو خودتم می دونستی که نمی تونی انتخاب من باشی اما یه جورایی مجبورم کردین..... تو با همه ی لطفی که به من داشتی ..... اما ای کاش هیچ وقت جلو نمی یومدی... کاشکی هیچ وقت حرفی از دوس داشتنت نمی زدی...... اما امروز خوشحالم خیلی هم خوشحال...... منم دوس دارم عاشق بشم.... دوس دارم... خودم عاشق شم........ من عاشق ت نبودم... شاید برا همین رو حرفه هیچ کی حرف نزدم و فقط سکوت کردم.... نمی دونم تا کی می خواد این تاریخا یادم بمونه... اما این تاریخا خیلی حرفا رو یادم می یاره.... من تصمیم گرفتم تا زمانی که خودم عاشق نشدم... کسی رو تو زندگیم راه ندم....... که دیگه این همه زجر نکشم....... این همه غصه نخورم.....دوس دارم همیشه خوشحال و شاد باشی.......... می دونم تو هم حتما این روز رو فراموش نمی کنی........ اما گذر زمان خیلی چیزارو تو خودش حل می کنه.... خیلی حرفا رو ثابت می کنه.......!!!

 

..........................................................................................................................................

دیروز تو کلاسه زیست جانوری بودیم.... چون دیروزش امتحان داده بودیم خیلی از همکلاسیامون نیومده بودن........کلا کلاس خلوت بود.....جز چند نفر........یهو از ته کلاس یکی از همون گاگولا گف.........( با یه لهجه ی خاص بخونین....) اوووووووووووووووستااااااد.... با عرض سلام و خسته نباشید...می خواستیم... چند تا سوال از سرکار بیپرسیم.......( حالا داره این حرفا رو با جدیت کامل می گه.... کلا رفتارش اینطوریه....می خواد هر چی بگه اینطوری می گه...) من تا دیدم این شروع کرده به حرف زدن و کلاسه خلوته ما ساکت تر شده..............یهو..... از اون خنده هایی که داره منفجر می شرو کردیم....... و چشمانمان قطراته اشک می پریدن..... و ناگهان وقتی چشمان... به...(هو) افتاد  که از چهره ی من اینطوری مات شده بود............. وضعمان بدتر خراب شد........و خنده هایمان غیر قابل کنترلتر......((: واقعا نمی دونم چرا این خنده هامو نمی تونم نگه دارم......... الان جدیدا بدتر شدم.... جاهایی می خندم.... که اصلا دسته خودمم نیس..... فقط سعی می کنم خودمو کنترل کنم... و از دیده دیگران مخفی............!!!

اون اقاهه جزوه گرفته بود ازمونا........... گف خانومه اوووووووم...... من می شه تمامه جزوه های درسامونو از شما بگیرم..........منم گقتم... نه فقط همین دفترمون تمیز بود که تقدیمتون کردیم...... باقیش دست خطه خودمونه.....:دییییییی............!!!

دیروز یعنی دههم تولده ۲ تا از فک و فامیلایه جینگولیمون بود.......... یکی رو دیروز چتر شدیم...... یکی رو امروز دعوتیم...:دی...!

الانم فیلمه محیا رو گرفتم و می خواییم ببینیم... می گن خیلی قشنگه... امید وارم که قشنگ باشه... و بیخودی از وقته مطالعمون نزده باشیم...:دی!

.31.

الان ۱ ساعته تو اینترنتم... اما واقعا نمی دونم دنباله چی می گردم...... این خیلی بده که.... هزار بار بری تو گوگل برایه تحقیقت.... اما به جایه اینکه برا تحقیقت سرچ کنی بری دنباله تعبیره خواب و یا فالو اینجور چیزا.......اوم.... اخ من یه خوابه عجیب دیدم... و مطمعنم تعبیر داره.......خواب دیدم... تو یه جمعی هستم و هر کدوم از ماها یه عضوه بدنش....... ی جور دیگس...... مثلا من به جایه ۲ تا سوراخه بینی ..... ۳ تا دماغم سوراخ داش... یعنی یکی از بقل هم سوراخ داش....:دی!!!!

 

بنده الان یه دختره متقلبیستم........:دی......امروز کلی میانترممونو تقلب کردیم...... واقعا درسمون سخت بود..........اما.... بسیار امتحانش بهمون چسبید............ من واقعا تابلو ام وقتی می خوام تقلب کنم.... یعنی همه می فهمن......... فک کن .... امروز هر کی بعد از امتحان منو می دید یه لبخنده ملیح هم به من می زد.......:دی.......!!!

این استاده.... دهنش بو می ده........... امروز اینقده بد جنس شده بود.... درکش رسیده بود.... به صفر......... تمامه نمونه هار با خودش بررسی کرده بودیما... اما انگار نه انگار... مگه می زاش بریم.... می گف باید همینجا بمونین......می گف چه معنی داره عکس می گیرین مداد رنگی بیارین شکلا رو بکشین......... بعد برو بچ براش خودکار رنگی اوردن... بچموو مشغول کردن..... کلی برامون نقاشی کشید....:دیییی!!!

امروز کلاس زبانمونو ترکوندیم..... بسیار خوسرد و در کماله ارامش می گپیدیم.... اینه این نیتیوا.... اوهوم....:دی......!!!

من ماشین می خوام.... چرا برام نمی خرین....هان.....؟؟؟

واقعا دیگه دوس ندارم با سرویس برم یونی..........امروز کلی در مورده ماشین غرزدم.......!!!

الان چند روزه که تمامه حرفم شده ماشین........:دی...!!!

هه چه قدر ۲ نقطه دی نوشتما........شرمنده..... اما بنده بسیار به :دی علاقه مندم......((:!

 

.30.

 ما هر چی بخواییما ...... اون چیز کم می شه......یعنی الان بگو مگه می شه.... یه شلوار با یه مانتو گیره ما بیاد........؟! شلوارا که همه قربونشون برم..... گشاد شدن........ درسته که فقط پاچشون گشاده ...... اما نمی دونم چرا همه برا دوره کمره ما ....هم گشادن.......!!!

 

یادش بخیر این شلوار تنگا........... همشون... فیکسه تنمون بودن...... اصلا با این کمرا که مشکل نداشتم........ای خدا این شلوارا که از مد رفتش........ یه شلواره دمپا گشاده گوگولی اندازمون کن.. که از کمرمون تلپی نیوفته پاییین....!!!

امروز با یکی از دوستانه ترم بالایی ... که در سایته تخصصیه رشتیمان همه کارس.....اندکی چتیدیم....... ایشون کارایه تحقیقاتیه ما رو انجام می دن.. و ما هر سوالی در رابطه با رشتمون داریم باید از ایشون کمک بگیریم......این اقا بسیار برایه ما جذاب هستن........فکره بد نکنینا .... همینطوری گفتم... من وافعا از کرکتره ایشون خوشم می یاد.........یه چی بگم......؟! بنده هم فک می کنم.. ایشون هم بسیار از ما خوششان می ایند.... اما از انجایی که جفتمان بسیار مرموز.... و همون اخلاق بدا رو داریم....... این مساله کاملا منتفی اس....اوهوم............... !!!

داره اشکم در می یاد.... خیره سرم... میانترم دارم...... اماااااااا هیچی بلد نیستم.... تازه می خوام شروع کنم......... خوب سر کار بودم.... عصری هم مهمون داشتیم.... وسطه ترم هم خسته بودیم.........وقتی نبود برا درس که.......!!! 

 

 

.29.

امروز تو سرویس...........دیر رسیدم.... بعدش مجبور شدیم.... ۳ نفری بشینیم..... خوب قبل از اینکه دانشجو شم... و به قولی اینطوری سحر خیز شم.... از این عادتا نداشتم......... یعنی عمرا تو سرویس یا همون اتوبوس می خوابیدم...... اما الان .... تا یه جایه ثابت پیدا می کنم.. فرقم نمی کنه چطوری......تلپی بیهوش می شم.........امروزم مثله روزیه قبل .. اما با یه تفاوت گنده. که چند تا پسرها یه پرو اطرافه ما رو محاصره کرده بودن.......من اصلا به حرفاشون گوش نمی دادما........ واقعا تمامه تلاشم این بود که بخوابم..... اما...... حرفاشون به ما ربط داش.............منم نمی تونستم نشنوم که....... می زدن تو سر و کله ی هم بعدم می گفتن........ از اینا یاد بگیرین....(منظور ما بودیم...)!

 

نگاه کن... چطوری همشون... اونم ۳ نفری تو اون جایه تنگ خوابن..........:دیییی ...!!!
اونیکی می گف.... اونا که جون ندارن........... ۲ وجبن دیگه.. حتما می خوای ما هم مثله اونا.... ظریف باشیم..... اخه ی نگاشون کن.........!!!!

نمی دونستم تو اون لحظه خودمو به خواب بزنم یا برگردم... یه چی بهشون بگم.......!!!
اما خیلی خودمو .... خودمو نه........ خنده هاو کنترل کردم........!!!

بعدشم... تو اون کلاسه........ سبزیان...... همشو خواب بودم.... نیدونم چی شد خوب......!!!

من کلا هیچ وقت برایه پاکنویس کردنو اینا وقت ندارم...... چی پیش بیاد یه دوست خوب در ترم...... به توره ما بخوره و......برامون پاکنویس کنه... این ترممم یکی از دوستانه خوبمون کلا تمامه درسا رو برامون پاکنویس کردن..........از اونجایی که ما تو یونی...شبیه بچه زرنگاییم همه هم دنباله جزوه هایه مان.............. هیچ وقت به هیچ کس جزوه نداده بودم.. اما امروز یکی از گل پسرایه دانشگامون.... ازمون جزوه خواستن ووو منم تندی بهش دادم.... بس که این دفترام باعث افتخار بود برامون.................... یعنی ادم حال می کنه.... این جزوه هارو می بینه.......!!!

استاده زبونمون گف.............. خیلی تو کلاس کم حرف و خسته ایییی..... وااای....؟؟؟

خوب خستم ....!!!

.28.

امروز بعد از سر کار تصیم داشتم برم بیمارستان... مادر بزرگمون عمل داشتن....... و من به اتفاقه خواهرمان............روانه ی بیمارستان شدم....... باید بگویم.... نردیک به چند سال اس... که پدرمان با عمه جانمان هیچ رابطه ای متاسفانه ندارند.........و این  برایه من یعنی عذاب که چگونه با انها روبه رو شوم... مادرمان همیشه به ما می گویند که این مساله نه به من ربط دارد و نه به شما ها........ اما خوب بسیار سخت اس...... از انجایی که پدرمان از عمه جانمان تقریبا بیزار اس... و همیشه به ما می گوید که نزدیکه انها هم نشویید......این اس که کلا ما در این چند سال حتی با انها روبه رو هم نشدیم.... و کلا نه انها و نه ما نه در جشن ها و نه در عذاهایه یکدیگر شرکت کرده ایم...( اینا رو گفتم که بگم کلا ما با هم هبچ کاری نداریم...) من و خواهرمان به داخله بیمارستان رسیدیم.......و همش به هم می گفتیم که اگر عمه جان و فرزندانشان را دیدیم به خاطره پدر اصلا نگاه هشان هم نمی کنیم...... با حضور ما .... مادرمان همش به ما با چشمو ابرو می خواستند بفهمانند که عمه را دیدین.....؟؟؟ سلام کنید و اینا.........!!!

 

من اول متوجه حضور عمه یمان نشدم.... اما وقتی ایشان را دیدم........ همچین به وجد امدم..... که عمه جان را غرق بوسه کردم..... و او را انچنان در خود فشردم.........در این فکر بودم که واقعا خون ادم را می کشد ...... که یهو یاده پدرم افتادم...........و وقتی دیدم.... عمه جان........ خواهرمان را که هنوز مبهوت بود می بوسد... نتوانستیم خنده هایمان را کنترل کنیم...........و فهمیدیم بسیار انسان جو گیری هستیم............. !!!

 بعد از ان هم با خواهرمان راهی خانه ی مادره مادرمان شدیم..... و در راه برایه شکممان کلی گوجه سبز خریدیم.... و بسیار دلتون نخواد حالشو بردیم..........یه بهار هستو میوه هاش.......!!!

الانم کلی درس دارم........ ببینم می شه........ بخونمشون.......!!!!

راستی....

قهرمانی جالب و عجیب استقلال رو به پدرمان.و تمامه علاقمندانه این تیم تبریک می گووووویییم....!!!

.27.

از دیروز حسه هیچ کاریو نداشتم...اصلا از ۵ شنبه.......اینقده بی حوصله بودم یه خورده ام عصبی.....!!!
من به مامانینا گفته بودم.............. ب.....فقط این پیشنهادو یه بار دادو منم.... گفتم نه....... نگفته بودم...... از اوله فروردین...... هرروز اس ام اس می ده و اینا.......اما بالاخره گفتم بهشون.......... گفتم که نخواستم کسی چیزی بفهمه.... گفتم که نمی تونم حرفامو بهتون بگم..............من به مامانم گفتم که اصلا با هاتون راحت نیستم.... گفتم که.... اینقده دوست دارم....گفتم بهش که عزیزترین کسمی...........اما مامان.... نتونستم هیچ وقت حرفامو بهت بگم...... نمی دونم چرا......؟؟؟ به مامان می گم.... مامان من به هیچ کس مثله شما نمی تونم هرگز اطمینان کنم.... اما چطوریه که حرفام........ همیشه باید تو دله خودم سنگینی کنه...........!!!

 

...........................................................................................................................................

بعدظهری رفتیم... خونه ی مادر جانه مادرمان............همه اونجا بودن......... همه رو ملاقات کردیم... نمی دونم چرا اما یه حسی بهم می گف .... خالم از قضیه ی من و ب با خبره........ اخه.... ناهار خونه ی اونا بودن.....!!!

..........................................................................................................................................

این هوایه بهاری نمی دونم توش چی داره..... که اینقده تنبلم می کنه.......... به هوایه درس خوندن امروز دانشگاه نرفتم.... بعد دیدم اینقده درسمان سخت اس... که کلا بیخیالش شدم...... ۴ شنبه میانترم دارم.............خیلی حسه بدیه..... که هیچی از اون درسه که خیلی هم سخته بلد نباشی............. ببینم امشب می تونم یه خورده از این درسرو بفهمم......!!!!

...........................................................................................................................................

امروز به چند تا وبلاگ سر زدم... که متنایه هر کدومشون یه جورایی برام جالب و عجیب بود.....!!!

دلم برایه گیلاسی.........تنگ شده......... همون گیلاسیه خودمون....... مردا چطور می تونن اینقده بی رحم باشن............چطوری دلشون می یاد... با کسی که بخشه مهمی از زندگیشونه......... اینطوری رفتار کنن.....؟؟؟ نمی دونم مشکله گیلی چیه.... یا اون چقده مقصره.... اما ....... هر چی هس .... فقط برام خیلی عزیزه.........دوس ندارم...  که تو این وضعیت ببینمش........!!!

..........................................................................................................................................

از اونجایی که امروز صب ساعت ۵ بیدار نشدم.... قطعاخیلی سر حال بودم....... و از کلاسه زبانمون بسیار لذت بردمو.... و بسیا اکتیو بودیممممم....!!!

..........................................................................................................................................

من دیگه غلط کنم... که اینترنتی لوازم ارایش سفارش بدم............. اه..... واقعا که مسخراس......!!!

..........................................................................................................................................

امیر عزیزم.... امروز ۱۲ ساله که تو پیشه ما نیستی.......مثله یه خوابی........من که هنوزم باورم نمی شه..........تو این همه مدت زیر خاکی.............امیر وجودت هنوز حس می شه...... هنوزم تو روزایه خوب همه یادت می یارن.... هنوزم این بلا برا خیلیا باور نکردنیه...........خدا روحتو شاد کنه......!!!

.26.

امروز صبه زود راهیه فراگیریه علم و دانش شدیم...... از ماشین پدر..... به سرویس...... از سرویس به دانشگاه.... از دانشگاه ... به دانشکده..... از دانشکده به ازمایشگاه......اووووه.... خسته شدم به خدا..... دلم می خواد برم یه جایی که کلی برا خودم روحیه بسازم.......من دلم تنوع می خواد......  هر روز باید اوله صب پاشم... خوب سختمه..... وقتی می بینی همه خوابن.... تو باید بیدار بشی....!!!

 

امروز یکی از بچه ها اومد پیشم..... گف....اوووم..... یکی می خواد باهات دوس شه...... یعنی خیلی وقته دنبالت........منم...اینطوری نیگاش کردم.... گفتم... عزیزم بهش بگو.......من با کسی دوس نمیشم......گف: اگه بدونی چقده پولداره.....یه پرشیا داره ..... با یه ۲۰۶....من فقط مرده ی ..... این عقله اندازه فندوق بعضی از این دخترام............یعنی چی فک می کنن....؟؟؟ اه... اینقده بدم می یاد.....بعد من وقتی می گم.... شما پولداریو تو این ماشینایه زپرتی می بینین.......می گن.... تو اتظارت بالاس...... خوب اخه.... من چی بگم.....هاااااااا.....از ماشین دارم ایراد نمی گیرما.... کلا دارم می گم.... که بعضی ها چه فکرایی دارن....!!!

چوووووو...... ههه .......خوب بله... ما کلاسه ایتالیایی داشتیم امروز و کلی خوش گذش.... از اونجایی که استادمون با ما کلی انگیلیسی گپیده بود......و از استعداده ما در یادگیریه زبان اگاه بود...... کلی تو کلاس تحویلمون می گرف...... و ما کلی پیشه همکلاسیانمان کیفول شدیم......!!!

از اقایه <ب> بگم.....؟؟؟ می دونم خیلی بی مزه شده.... اما چه کنم... که ولمان نمی کند.... باور کنید بسیار قاطع صحبت نموده ایم..... اما......او هنوز همان حرف هارو تکرار می کند........اما من دیگه... راحتم .... چون نظرم رو به او ابلاغ کرده ام..... او از من می خواهد که اگر الان شرایط و امادگیه ازدواج را ندارم.... بعد ها بیاید......اما من........ دوس ندارم کسی پایبنده من.... و من اسیره کسی دیگر شوم......اوووووهوووووووم....!!!

من امروز ۶ دور زمینه فوتسال را دویدم......و اول هم شدم...........من به راستی با وزنه... ۴۲ کیلویی ام.... دوندهی قابلی هستم.......(استاد از رکوردمان راضی بود).........!!!

من از تنهایی بیزارم... اما چه کنم... این روزها همش تنهام.........مادر جونمون در بیمارستانن ووو پدر و مادرمان هم انجاااااااا...... و اینجاس که پدران و مادران .... کودکانشان را تنها می گذارن....... یه راستی این حقه من اس.... من ...دوس دارم.... مادرمان را تند تند ببینم.... و از وجودش در کنارم .... لذت ببرم......اما.... این روزها برایم ارزو شده اس......!!!

...........................................................................................................................................

<ب> نوشت قسمت اخر:

نه.تو حق داری واسه ایندت تصمیم بگیری. منم اصلا با این شرایطات جور در نمی یام پس دیگه هیچ وقت مزاحمت نمی شم اگه روزی روزگاری ما جایی همدیگرو دیدیم اصلا انگار نه انگار حرفی بینمون شد. هر چی بود دیگه تموم شد از دسته من ناراحت نشو که مزاحمت شدم. خداحافظ

با اینکه...این همون چیزی بود که می خواستم... اما اصلا خوشحال نیستم... خیلی دارم خودمو کنترل می کنم که بهش اس ام اس ندم.......!!!

.25.

سلام......... من الان یک اوووووووومه پیروز بر مشکلاتمم...... !!! وای اگه بدونی چه حالی داره.... که ادم حرفاشو بگه..... راحت.... سبک تر از همیشه..... اما من معمولا تو این موردا اشتباه نمی کردم.....الان یه جورایی پشیمونم... که چرا اینقدر تو حرفام تردید بود....... نه که.... دلم می خواست باشه ها.... اصلا .... اینطوری نبود.......اما....میدونی هر چی که بود برام سخت بود گفتنش ... اما خوب الان حرفامو گفتم.......خدا رو هزار مرتبه شکر....چشه شیطون کر........ از ۵ بعداظهر خبری از اقایه ب نیس.......منم راحت به همه کارام رسیدم.........!!!
..........................................................................................................................................

 

من کلا رو بو ها حساسم..... حتی بعضی از عطراهم باعث می شه..... که بالا بیارم.....!!!

امروز تو ازمایشگاه سخت مشغوله کار بودم...... یه جورایی تو حاله خودم بودم.....از نمونه ها عکسو اینا هم می گرفتم......یهویی استادم اومد گف...... خانومه........<؟>......من یهوییی...... گفتم ........اووووووووق........ ........ استاد تا خواست ازم بپرسه که ......چیه...... دوباره من گفتم.........اوووووووق...............واااااااااای حالم بد شد اساسی......... من نتونستم .... حتی برا چن لحظه بویه دهنه استادمونو تحمل کنم.............بنده خدا هول شده بود ......... منم کلی خجالت کشیدم.... اصلا دسته خودم نبود.................... نمی دونستم چطوری از ازمایشگاه فرار کنم.......خیلی حس بدیه.... مخصوصا بعدش.... که استاد بزور بیسکویت و نسکافه .... سعی بر خوش بو کردنه دهانش می کنه........و بچه ها هم وقتی چشاییه پر از اشکه منو می بیننن.....و دارن از خنده منفجر می شن..... و  و و......... اینا یعنی اینکه من این ترم..... این درسو پاسم ایا......؟؟؟

..........................................................................................................................................

به نظره شما.... می شه ادم.....وقتی استاد از دسشویی می یاد بیرون و مانتوش تو شلوارش گیر کرده......خندشو کنترل کنه.......نه.... واقعا می شه..........من که هنوزم یادم می یاد نمی تونم نخندم...........!!!

.24.

امروز کلی حس در من موج می زنه..... اصلا نمی تونم تشخیص بدم خوشحالم یا ناراحت.......نمی دونم.....شاید دلگیرم.....یه حسه عجیبی دارم.......نمی دونم پیروز شدم... یا شکست خوردم.....هر چی هس خیلی مرموزه..... !!!

زندگیم برام مهمه..... اصلا برام مهمتر اینه که هیچی توش نلنگه......می دونم بابام اینا روم کلی ارزو دارن....... اونا تمامه عمرشونو برام گذاشتن......چطوری می تونم کاری کنم.... که اونا دوس ندارن....؟؟؟ من که اینا رو می دونم چطور می تونم کسی باشم که نیستم........ یعنی چطور می تونم اونطوری نباشم که هستم........ زندگیه هر ادمی خیلی بالا پایین داره..... من فهمیدم.... هیچ چیزی قسمت نیس....... ما ادما خودمونیم..... که سرنوشتمونو رقم می زنیم......دل می خواد از خیلی حرفا بگم.... اما مشکلم اینه که وقتی باید بگم .... کم می یارم.....اما ..... از اون قدرتی که تو بدنمه باید استفاده کنم......... اره من امروز این کارو کردم..... من بالاخره صحبت کردم...... کیه که باور کنه ..... من با این قیافه ی شیطونم..... و این زبونی که همه می گن هیچ جا کم نمی یاره .... کم بیارم.....اخرش هم بد بختی حرفمو بگم.........اررررره.... فک کنم... تموم کردم...... من حرفامو گفتم..... امید وارم..... فهمیده باشه.....می دونی چیه.....؟؟؟ من که داشتم با هاش صحبت می کردم......حس کردم..... اصلا اون کسی نیس که من می خوااااااام..... نه ........ اووووووون ....... همونی که من می خواممممممم نبووووود.......ایا این مشکله ما دختراس.... که یکی خیلی بهمون می گه < دوست دارم> بدمون می یاد......نمی دونم......... امید وارم هر چی بوده تموم بشه......من که دیگه تحمله این استرسارو ندارم....... دوس ندارم... کسی از این موضوع با خبر شه.......!!!

من عاشق این وضعیتی که دارم هستم.......... من از لحظه لحظه ی زندگیم لذت می برم...... هیچ چیز و یا هیچ کس برام مهمتر از کسایی که تو زندگیم دارم.... نیستن...... همه با من خیلی راحتن.......هر چی تو دلشونه می یان به من می گن.......اما مشکله من چیزه دیگس......من نمی تونم حرفامو به کسی بگم...... من از سالهایه قبل عادت داشتم..... که احساساتمو بنویسم.... بعدم بسوزونم.... یا مچاله کنم...........بریزم دور...... اما این مشکلاتم........ درمانی جز خالی کردنه.... دلو روده نبود.........یعنی فقط سبک می شدم..... اما..... اون جواباییرو که باید می گرفتمو .... هیچ وقت از کسایی که باید می گرفتم نگرفتم..... من همیشه.... از شناختی که رو خونوادم داشتم..... حدس می زدم...... که باید چی کنم..........و ............ همون کاری که فک می کردم اونا ازم انتظار دارنو می کردم....... و همیشه این استرس با منه که نکنه اشتباه کرده باشم..........!!!

اما امروز .... خودم خواستم........خوده .... خودم...!!!

..........................................................................................................................................

 امروز حقوقمو گرفتم...... خدا می دونه که چقدر زحمت می کشم......... شاید حقوقم...... نصفه خرجایی که در ماه هم می کنم نباشه...... اما این و من فقط مدیونه مامانمم.....مامانم هس که همیشه..... با اینکه هیچ نیازی به این پول نداشتم و نخواهم داش منو تشویقم می کنه... که از تک تکه لحظه هایه عمرم استفاده کنم...... کار کردن..... اونم برایه دختری تو شرایطه من....  و با وضعیتی که دارم....... بسیار جالب و هیجان انگیزه......  اینکه شبا اینقده خسته ایییی که هنوز هیچ کی رو ندیدی خوابت می بره... که مبادا صبح خواب بمونی..... و مدیرت ازت شاکی شههههههه.... این یعنی که من کلی فرق کردم.......  با وجوده ین همه سختی........ وجودمو غرق لذت می کنه......!!!

...........................................................................................................................................

چند مین دیر تر: تمامه چیزایی که بالا گفتم کشک بوووووووود..... اقایه <ب> اصلا حالیش نیس.......من خودمو بکشم راحت می شه.... اوووووووووون..........اه......!!!