.40.
امروز ما وارده سومین سالی شدیم که برا خودمون خواهر زنیم و الحق که خوب خواهر زنی هستیم.... و همچین بگی نگی اوباهتی داریم..... مادر بزرگمان که بسیار هم دامادمان را دوس می دارند و البته از رابطه ی نزدیک و صمیمانه ی من و خواهرمان اگاه هستند...... روزه عروسی به ما جمله ای گفتن که تا ابد یادمان می ماند...... ایشون گفتند.... اووووم تو امروز باید رفتارت به گونه ای باشد که هر گز اجازه نده ای از رفتارت و از محبتت سو استفاده شود... فک کنم منظور ایشون این بود که باید سنگین تر و خانوم تر باشی و با دامادت مثله خواهرت راحت نباشی که بخواد روزی روزگاری حرفی بینتون پیش بیاد ....... یعنی احترامه زیاد بگذار احترام ببین..... این راه و من امتحان کردم.... و الان به این دلیل است که تغریبا حرف حرفه ماست....... خدا می دونه چقدر اوایله ازدواجشون من به دامادم حسودیم می شد..... چقدر برام سخت بود... اما به مروره زمان همه چی حل شد......
اه هر وقت یادش می یوفتم حرصم در می یاد.... روزه عروسی خواهرم تو یکی از بهترین ارایشگاههایه شهرمون وقت داشتم...... اعتراف می کنم اولین بار بود که برایه ارایش صورت به ارایشگاه رفته بودم..... خانوم وقتی ما رو دیدند گفتند برا چی وقت دارین .... منم گفتم ارایشه صورت..... خلاصه اول خانوم که ما رو دیدند.... گفتن من دلم نمی یاد صورتتو ارایش کنم.... منم اینجوری نیگاش کردم
چرا....؟؟؟ گف دلت می یاد صورته قشنگتو ارایش کنی..... منم که دیگه حوصله ی بحث رو نداشتم گفتم... خانوم می شه کاری رو که گفتم انجام بدین.....!!! خلاصه من هر چی می گفتم اون یه چیز دیگه می گف..... بالاخره خانوم شروع به کارش کرد..... گفتش شما کی می خوای عروس شی........ ؟؟ گفتم نمی دونم فعلا که خواستگار ندارم..... گف من برات خواستگار دارم.... تو فرانسه می ری زندگی کنی.....؟؟؟ منم یه لبخند بهش زدم ..... اونم سزیع رف چند نفرو صدا زد گف .... بچه ها این برا فلانی چطوره....؟؟؟ همه گفتن اره خودشه...... خیلی بهم می یان...... گف فقط باید قول بدی عروس خودمون شی..... !!!
باورتون نمیشه یه ذره ارایش..... که دیگه اینقدر گفتم عزیزم من خواهره عروسما .......... یه خورده بیشتر میکاپ کن... اما خانوم اصلا حالیش نبود... می گف باید زیبایی خودت معلوم شه..... من ارایشت نمی کنم همینقدر بسه ........ ۶۰ تومنم از ما گرفت و ما با زیبایی خودمون و بسیار نچرال وارده سالن شدیم..... تصمیم گرفتم که تا عروسی خودم.... هیچ وقت پا به ارایشگاه نزارم...... ولی الان نگرانم... اگه برا عروسی خودم دلشون نیاد میکاپم کنن چی کنم......
!!!
اینا رو گفتم برا تجدید خاطره.... خواهره عزیزم دوست دارم .... دوست دارم .... دوست دارم..... داماده عزیزم شما رو هم خیلی دوس می داریم که بهترین چیزی رو که داشتم تقدیمت کردم....![]()
!!!
...........................................................................................................................................
صب سر کلاس سبزیان سومین هفته ای بود که تو کلاسش خوابیدم..... من هیچ وقت عادت به خوابیدن تو کلاس نداشتم اما از اونجایی که کلاس بسیار بزرگ و خسته کنندهاس.... منم می بینم هیچ کی به هیچ کی نیس....می خوابیم....که یهو با چشمانی خواب الود.... و قرمز.... از خواب بیدار شدیم که استاد گف درس برا امروز بس اس ..... الان نامه های امام به همسرشان را می خواهم برایتان بخوانم...... که من ناخوداگاه گفتم زشت است نخوانید... خوب ممکن است خصوصی باشد.....( جوری گفتم که استاد نشنوه.....) یکی از بچه ها شروع به خواندنه نامه کرد....:
عزیزم.... قربانه چشمانت شوم......( کلی از این جملاته رومانتیک) خندیدن من و بعد باقیه بچه ها به صورته انفجار شروع شد...... اخه این چه مطالبیه که تو همه جا پخش شده... اخه مگه درسته..... ؟؟؟ یعنی واقعا خصوصیا.... من مونده بودم که بچه هایه بی عقله ا. م. ا. م چطوری اجازه دادن نامه هایه عاشقانه ی پدر و مادرشون همه جا سند تو ال بشه.......
!!!
...........................................................................................................................................
یاوری هم ما رو کشت امروز تو کلاس از خنده با اون چشاش.......
!!!
...........................................................................................................................................
کلاسه فیزکمون تشکیل نمی شد.... و یکی از پسر خاله هامون تو شهره یونیمون کلاس داشت... و البته اونیکی پسر خالمون به بهانه ی دنبال پسر خالمون و البته دختر خالش
....... اومد یونی دنباله من و انبوهی از دوستانم..... چند وقت قبل در گوشیمون عکسه یکی از دوستانمونو دیده بود و از ما خواهش کرده بود که من به دوستم بگم... از اونجایی که اگه با دوسته صمیمیم دوس می شد هر دفعه دنباله ما هم می یومد...... منم با اینکه از این کار و کسایی که این جور واسطه می شن بدم می اد ولی فقط برا اینکه پیاده والبته اون سرویسه نیام این کارو کردم... و به طریقی مخه طرف و زدم..... اما یکی از دوستایه خوبه دیگم که ما همیشه با همیم اونم با خودم سواره ماشین کردم..... اما وقتی دوستامورسوندیم گف......: اوووم من اینو نمی خوام من این یکی رو می خوام.... منم با حالتی که عزیزم اینجا میدونه ترو بار نیس که هر وقت از یکی خوشت بیاد با جملاتم اتش به دلش زدم... اما اقا عاشق شدن... و جالب اینه که می گه من در حده ازدواج ازش خوشم اومده...
........ به عروسه اول زنگ می زنم می گم... فرزان قضیه منتفیه اصلا بدرد نمی خورد خوشت نیومده نه.....؟؟؟ می گه... نه اتفاقا خیلی خوشم اومده حله ......... لطفا بگو باهام تماس بگیره.....پسر خالت عینه خودت گله و به دله ادم می شینه.... من با یه حالتی که سعی بر کنترل صدام دارم می گم فرزان یه چیزیه میلی اصلا از تو خوشش نیومد.... اون از شیدا خوشش اومده....
..... اصلا ولش به جهنم .....تو خودت خوبی ولی حال دادا تا دمه خونه رسوندمون.... می گه نه.... تو اول به من گفتی منم ازش خوشم اومده خودت درستش کن... تو دوسته صمیمیه منی ........من و تو مدت هاس باهم دوستیم.... می گم اصلا نه تو نه شدی... بابای........
!!!
...........................................................................................................................................
از درده شکم دارم میمیرم... می دونم امشب خوابم نمی بره.... اینقده درد داشتم که حتی به کلاسمم نرفتم(دیگه نمی تونم غیبت کنم.... فول شدش).... این مسکنارو مثل اسمارتیس می خورم.... مبادا که درد بکشم... اگه دیدین مدتی ازم خبری نشده بدونین مردم... یا بلایی سرم اومده.... من نمی خوام خودکشی کنم... من فقط می خوام درد نکشم.............!!!