ندا یه بازی کرد و منم حالا می خوام بازی کنم...
بازی از این قراره..... که باید بگین خانواده تون چند نفره است؟؟ و شخصیت هر کدوم رو تعریف کنین :
خوب ما یه خانواده ی ۴ نفره هستیم... منو خواهرم و پدر و مادرمان.....
جا داره اول از همه از بابا جان شروع کنم:
خو ایشون یه عدد مرد خردادی ۴۲ ساله می باشند... با قد ای بلند... جذاب و خوشتیپ... و با مقداری شیکم ... که جدیدا با ورزش در حال اب کردنشان می باشند... اما ... عمرا....دی:! این پدره جینگولی ما جلوی موهاشونو از سن ۳۰ سالگی دیگه شروع به ریختن کرد... اما به همونم الان رحم نمی کنه... و همیشه رو سرشون پر از ژل ....دی:! عینکی هستند ... اما همیشه ی خدا عینکشونو گم می کننو ... و ما در به در دنباله عینکشونیم....دی:! بسیار بسیار پدره فوق العاده پایه ای می باشنو ... یادم نمی یاد تا حالا جدی دعوام کرده باشند.... در مورده بچه هاشون به خصوص من ... خیلی حساسن.... یعنی اصلا تحمله اینو ندارن که ببینن من از چیزی و کسی ناراحتم... و سریع واکنش نشون می دن... این پدره ما... از هر چیزی پول می سازن.... و همه ایشونو در زمینه ی اقتصادی بسیار زرنگ می دونن.... اما خوب اعتراف می کنم هیچ چیز براشون بیشتر از حلال و حرام مهم نیس.... .... ایشون با اینکه سال ها خارج از کشور بودن ....اما عاشق مکه می باشند.... و دوست دارن کلا همش به مکه و کربلا برن..... عاشق هدیه گرفتنند... یعنی دوست دارن دیگران براشون کادو بخرند... و اگه ما کادو نخریم می دونم ناراحت می شن... پس همیشه ما سنگتموم می زاریم و بهترین عطرها و بهترین لباسا رو بهشون کادو می دیم.... عاشق لباس های مارکداران و کلا مارک شناسی هستن به نوبه ی خودشون...دی:... خوش سلیقه ...خوش برخورد و البته خیلی خیلی با استعداد.... هه گفت با استعداد ...بزار اینم بگم.... ایشون به زبان ژاپنی کلا مسلط اند.... مدتی هم هست به همکاری من و خواهرمان سعی در یادگیری زبان انگیلسی دارند.... ایشون خیلی خیلی سریع لغت حفظ می کنند... و الان تا حدودی هم دست و پا شکسته با لهجه ی امریکن انگیلسی می حرفند و منو خواهرمم همینطور قربونشون می ریییم...:*! دیگه اینکه همیشه تو همه ی شرایط اسم من رو زبونشونه... وتمامه کارا شونو به من می دن... و من باید بدونه چرا و اما و در عرض ۳ سوت انجام بدم.... و البته با افتخارم انجام میدم.... هر کاری ازم بر بیاد...!
مامانمان....:
مامانه من یه خانومی هستن...واقعا زیبا و جذاب.... تا زمانی که یادمه همیشه همه از زیبایشون تعریف می کردنو ...هر جا می رفتن یه موقع هایی بحث می رسید سر حرف ایشون.... نمی دونم حالا واقعا به خاطره صورته زیباشون بود یا کلا به خاطره این وجوده پاک و فوق العاده ارامش بخشش..... مامان من ... دنیای ارامش و امیده
با اراده و مصمم....
مامان پر از قدرته... پر از انگیزه... پر از گذشت...
واقعا نمی تونم اونجور که لایغشه ازش تعریف کنم...
خواهرم:
ایشون یه خانوم قد بلند و تقریبا هیکلی می باشند... کمتر زنی رو دیدم که اینقدر فعال و اکتیو باشن... از کار کردن و پول دراوردن خسته نمی شه.... بسیار بسیار کار می کنه و از همه چی پول می سازه... این سختکوشیش یه چیزی تو مایه های باباست... البته تمامه کاراش با برنامه ریزی و حمایته مامانم جلو می ره... برای خانوادش فوق العاده است... عاشقه منه... می دونم جونشم راحت می تونه برام بده... اصلا طاقته ناراحتی منو نداره ... فقط کافیه ببینه من از چیزی ناراحتم... یه جورایی دیوونه می شه... بسیار حس خواهر بزرگتری وجودشو فرا گرفته.... و تمام مسئولیتها رو بر عهده می گیره... هرگز اشپزی نمی کنه و از کار خونه کردن متنفره.... عاشق غذا های خوشمره است... خوش خوراکه... یه قدم پیاده نمی ره و کلا اصلا ۱ دقیقه وقتشو پرت نمی کنه.... ازدواج کرده و برخلاف من اصلا بچه دوست نداره... به قوله خودش ۱۰ سال دیگه شاید یه دونه بچه بیارم... دوست باز نیس.... کسی که بهش خوبی کنه جونشم براشون می زاره... یه جورایی دهن لقه... اصلا اسراره منو نگه نمی داره.... و کلا همه چی رو برا مامانم با جزئیات تعریف می کنه.... و همین باعث می شه ما با هم بحث کنیم... و دعوامون معمولا سر همین قضییه هاست... رانندگیش یه چیزی در حد فوق العاده است... هیش زنی رو ندیدم اینطوری مردونه و حسابی رانندگی کنه... اعتماد بنفسش بالاست... زبونش ادمو دیوانه می کنه... البته از نظر مخ زنی.... و همون بازارو اینا.... هر چیزی که بخوادو بدست می یاره.... خلاصه خوشبحاله اقاشون... اوشونم بسیار خوبند... اما کسی که اینجور زن داشته باشه... زندگیش یه چیزی در حد پرفکته خودمون می شه...!
خودم...:
خوب منو که دیگه باید بشناسین... اما اخلاقم....
من یه ادم حساس و کلا احساساتی... و در بعضی مواقع بسیار لوس و از خود راضی می شم.... اره منم اعتماد بفسم خیلی زیاده... من خیلی خوش اخلاقم... همیشه در حال خندیدنو اینام... سعی می کنم به خودم خوش بگذرونمو... و از زندگیم لذت ببرم ...کمتر پیش می یاد غصه بخورم... وقتی از چیزی و از کسی ناراحت می شم... زودی چشام پر می شه از اشک...اما اونا حق ندارن بریزن.... تا می تونم کنترلشون می کنم طوری که اصلا رنگه چشام معلوم نمی شه و ... و همش یهویی لبریز می شه و دیگه بند نمی یاد مگر اینکه یکی بیاد بغلم کنه و همینطور نازمو بکشه و قربون صدقم بره...دی:...
عصبی که می شم می رم تو اتاقم... چند مینی رو تنها رو تختم دراز می کشم... و فک می کنم که الان کی از دستم ناراحته... چطوری برم معذرت بخوام یا چی کار کنم که اشتی کنیم... اما همه ی اینا با چند قطره اشک همراست... هه... اما خوب حتما اگه بابا باشه ... می یاد پیشمو یه خورده خرم می کنه... و نازمو می کشه... منم تند تند گریه می کنم... بعدم بابا یه چیزه خنده دار می گه و منم با خنده همراهش می یام بیرون.... اما خوب اگه کسی نیاد بهتره... زودتر به خودم می یام...
دیگه اینکه من عاشق ورزش کردنم... عاشق سفر کردنو ...گردش و تفریح... حتی یه پیاده روی تو یه پارک.... غذا خوردنو دوست ندارم... دوست دارم چند روز چیزی نخورم اما روزه بعد با اشتها اون ۲ لقمه غذا رو بدم پایین...
جمع رو خیلی دوست دارم.... کلا بچه های خانوادمونو دوستامو....هر کسی که در نزدیکمه رو دوس دارم.... دوست دارم اونا هم این حسمو بفهمن تا اونجا که بتونم دوست دارم به دیگران محبت کنم....
اصلا اهل کلاس گذاشتنو اینا نیستم... زود جوشم... با همه سریع جور می شم... برام فرق نمی کنه دختره کارگر خونمون باشه یا حالا هر کی... با همه یه جور رفتار می کنم.... دوست صمیمی صمیمی ندارم.... یعنی دارم اما با هیچ کی نمی تونم خیلی راحت باشم... همه می گن من بسیار به دلشون می شینم و همین باعث شده ...خیلیا جذبم بشن و بطرفم بیان... من از اون دسته ادمام که همیشه لبخند می زنم... اصلا ادم نا امید و دیپرسی نیستم... و پر از انرژی مثبتم....
خوب دیگه اینکه... رانندگی کردن و دوچرخه سواری و اسکیت کردن بهم یه ارامش عجیبی می ده.... خرید کردنو دوست دارم ... جنب و جوش ...اصلا هیجان... و یه دنیا بچه ((:.... من تو زندگیم اینا رو می خوام....
پست طولانی شد... ببخشید... اما خوب بازی ها همینن دیگه....همه ی دوستانم... هر کی که دوست داشت بازی کنه.... اهاند.... اصله کارشیم این فروغه....((: ((: ((:... باید بازی کنه....دی:!