.322.(یه بازی 88 ایییییی)

یاداشت های دختری از کوچه ی پشتی ما رو به یه بازی از نوع ۸۸ ایش دعوت کردن...

 

۱. بهترین روز سال ۸۸ : بهترین روزش فک می کنم.... بشه همون روزی رو گف که بعد از تقریبا ۲ هفته مامانینا رو دیدم... وای که چقدر دلم براشون تنگ شده بود... اره اون روز بهترین بود... زیادی خوشحال بودم....!

۲. بهترین هدیه ۸۸ : قطعا خرید پرایدکمون بود....دی:!

۳. بهترین سفر ۸۸: سال ۸۸ از نظره سفر خیلی سال بیخودی بود..... اینجور سفرا که سفر نمی شن....!

۴. بهترین کتابی که سال ۸۸ خواندم : وای وای ابروم رف.....ها این چی می گه....اصلا مگه وبلاگاتون وقتی برا کتاب خوندن می زاره....؟! نه تو بگو می زاره....؟! نمی زاره دیگه....دی:!

۵. بهترین دوست سال ۸۸ : دوست....؟! تو سال ۸۸ کلی دوست دورو برم بود... اصلا فک می کنم خیلیاشونم خوب بودن.... اما بهترینش تو سال ۸۸ نیومد... شاید ۸۹ بیاد.... نمی دونم...!

۶. بهترین کاری که در سال ۸۸ انجام دادم :سوالش خیلی کلیه....نمی تونم در موردش بگم.... !

۷. بهترین غذایی که سال ۸۸ خوردم :غذا...؟! پامونو که از ایران بیرون نزاشتیم....بهترین غذا می شه به همین چلو کبابا اشاره کرد.... همین استیکه خوشمزه.....هوم... پیتزا یونانی اون رستورانه که دوس دارم.... کباب کثیفه عشقی با نون بربری و پیاز.... هوم.... کباب ترکی روبه روی خونمون..... نون سیر داره دختر دایمون...هه خو چسبیده بود...دی:.... همینا یادمه...دی:!

۸. بهترین فیلمی که سال ۸۸ دیدم :همین لاست بود دیگه....لاست از همشون بهتر بود....اما خوب بزار به فیلمایی هم که تو سال ۸۸ دیدم و وقتمو باهاشون پرت کردمو هم یه اشاره ای کنم ... خوب این فارسی ۱....پدرمونو در اورد و کلا مارو از کلی درس و مشق انداخت.این ویکتوریاهه....هه هه...دی:!

۹. بهترین پستی که سال ۸۸ نوشتم : بهترین پست....؟! پست که زیاد نوشتم.... اما یه دونه بازی بود... یه بیوگرافی از خودم و خانوادم نوشتم...از همه بیشتر اونو دوست دارم.... اهاند یه حسه خوبی هم نسبت به پسته ۱۰۰ ام وبلاگم دارم....!

خوب این بازی .... بازیه قشنگیه.... بزارین یادگاری از سال ۸۸ تو وبلاگاتون بمونه...... از تمامه دوستان لینک شده در وبلاگم رسما دعوت می کنم که حتما بازی کنند....!

 

.317.

مهمونی دعوتیم ...مهمونی که قراره همه الکی خوش باشیمو مراسم رقص و اینا رو بپا کنیم.....

از این مهمونی هایی که توش یه کیکم هست... اوهوم همون تولد.....

اینجا اوضاع همه چی خوبه.... اما همش دارم وقت کم می ارم... بدون اینکه بخوام خیلی خیلی بیزی هستم.... بیشتر از بیزی بودن... حس و حال نوشتنو ندارم... نزدیک به یه ساله دارم هر روزمو می نویسم....

دلم برای تک تک این روزا که دارن می گذرن تنگ می شه..... دلم برای سال ۸۸ تنگ می شه.....

۸۸ داره تموم می شه ها....چه زود گذش.... وبلاگممم داره کم کم یه ساله می شه....

اوهوم....

.312. سفرک نامه... دی:!

+شبه جمعه برای اینکه قرار بر این بود که ۵ صب حرکت کنیم... بر خلافه میلمون خونه ی دایی جانمون خوابیدیم... راستش خیلی بد نبود... چون دختر دایی جینگولی و نانازم که فقط ۲ سال و خورده ای سن داره و کلا من هلاکشم رو پیشه خودم خوابوندم.... و خدا می دونه این بچه ی یه وجبی تا خوده ۴ صب منو چطوری به بازی گرفته بودو مسخره بازی در می اورد... قضییه از اینجایی شروع شد... که بنده دیگه حالی برام نمونده بود.... و در حال بیهوش شدن بودم.... بچه یی که کلا یه دقیقه تو بغله کسی نمی مونه... و کلا عاشق چنگ گرفتنه.... اینقدر خوردنی و مهربون شده بود که همینطور مارو بوس بوسی می کرد...منه بچه ندیده ام خو انتظار نداشتم نصفه شب توسط این یه وجب بچه مورد تجاوز قرار بگیرم.... خودمو به خریت زدم...که مثلا خیلی دوسم داره و اینا...نگو نقشه ی شومی برامون کشیده.... یهو تو یه عملیات سریع یقه ی لباسمونو کشید پایینو با دستای کوچولوش یه حای بی ناموسی رو یه فشار داد.... منم که خواب بودم... انگار توسط یه مرده ۵۰ ساله مورد تجاوز قرار گرفتم... همچین از جام پریدم که الهی فداش شم... داش سکته می کرد.... زودی چشاشو بس...که بگه مثلا خوابه و من دچاره توهم و اینا شدم....خلاصه این کار ۱۰ بار تکرار شد و من هر وقت دعواش می کردم می دیدم این خودشو به خواب زده.... ((:!

 

خوب در کل یعنی رفت و برگشت ۶ ساعت تو راه بودیم....

مثلا به قصد خرید رفتیم.... از همون اول شروع کردیم به خرید لاک و ای خودمونو کشتیم و هر رنگی که می دیدیمو می خریدیم ...کیفمون پر شده بود از رنگ های مختلف لاک... و چقدر من از خرید کردشنو و انتخاب کردنه رنگاش کیفول می شدم... تمامه روزه جمعه رو من در حال غش غش خندیدن بودم و خدا می دونه چقدر با این ادمای خونگرم و فوق العاده مهربونه ترک زبانمون حال کردم.... اقا ما اصلا قصد خرید نداشتیم و اصلا دوس نداشتیم تو اون بازار خرید کنیم اما دیگه خودمونو خفه کردیم... این مردم ترک استارا.... بهله بهله استارا تشریف برده بودیم.... بسیار بسیار به ما ارادت داشتن.... و همینطور گلوله گلوله بهمون تخفیف می دادن .... هر جا می رفتیم به زنداییمون می گفتن برا این دخترمون اسپند دود کنین.... ماشالله.... ما هم دیگه تو استارا بسیار دچاره خودشیفتگی شده بودیم... سابقه نداش.... جایی بریم و ملت این همه کشته و مردمون شن....اوووم کلی سوقاتی برای خواهر و دامادمون حالا پدر و مادرمو خریدیم.... خودمونم که تو این سفرک خیلی تحویل گرفته بودیم و هر چیزه چرت و پرتو اشغالی که می دیدیم می خریدیم.... سفر به خوبی و خوشی تموم شد.... هنوزم خسته گی راه تو جونمه ... و کلی ساک و تو اتاقمه که هیچ کدومشونم جابه جا نشده....

ساعت دورو بر ۷:۳۰ ۸ بود که رسیدیم.... همه خونه ی پدر بزرگمون جمع شدیم و وقتی این چیز میزا رو به همه نشون دادیم و البته سوقاتی هایی رو  که خریده بودیم تحویل داده بودیم( شامل می شد از کلی شورت ((: ) همرا با دامادمون  اینا به صرف شام خونه ی یکی از بچه ها دعوت شدیمو تا خوده ۳:۳۰ صب فرداش همون شنبه مافیا بازی کردیم که جای تمامه برو بکسه مافیا بازمون خالی...چون بازیش یه چیزی در حده فوق العاده بود... و کلا خیلی خیلی به هممون خوش گذش..... اما بدبختی من چیزه دیگه بود... ۵ صب باید پا می شدمو ...می رفتم دانشگاه.... خدا می دونه وقتی رسیدم چطور رو تختم بیهوش شدم ...بعد از ۱ ساعت خواب ...با بدبختی یعنی واقعا با بد بختی پا شدم.... و تمامه کلاساس رو تو چرت به سر می بردم....

یکی از دوستانمون ... یعنی دوسته صمیمی دوسته صمیمی خودمون از خارجه اومده بودن.... این شد... که به صرف چایی به یکی از کافه های نزدیک دانشگاه دعوت شدیم... یه ۵ مین نشستیمو یه عدد چایی زدیم... بعدم سریع خودمونو به دانشگاه رسوندیم... یه خورده همکلاسی هامونو دید زدیم.....بعدم رفتیم سره کلاسمون.... اون استاد اخوند بیشرفمون فقط به خاطره ۲ مین تاخیر رامون نداد... خلاصه سر کلاسه اندیشه ننشستیم و اومدیم خونه... تا همین یه ساعت پیش هم خواب بودیم.....

بازی....!

ندا یه بازی کرد و منم حالا می خوام بازی کنم...

 

بازی از این قراره..... که باید بگین خانواده تون چند نفره است؟؟ و شخصیت هر کدوم رو تعریف کنین :

خوب ما یه خانواده ی ۴ نفره هستیم... منو خواهرم و پدر و مادرمان.....

جا داره اول از همه از بابا جان شروع کنم:

خو ایشون یه عدد مرد خردادی ۴۲ ساله می باشند... با قد ای بلند... جذاب و خوشتیپ... و با مقداری شیکم ... که جدیدا با ورزش در حال اب کردنشان می باشند... اما ... عمرا....دی:! این پدره جینگولی ما جلوی موهاشونو از سن ۳۰ سالگی دیگه شروع به ریختن کرد... اما به همونم الان رحم نمی کنه... و همیشه رو سرشون پر از ژل ....دی:! عینکی هستند ... اما همیشه ی خدا عینکشونو گم می کننو ... و ما در به در دنباله عینکشونیم....دی:! بسیار بسیار پدره فوق العاده پایه ای می باشنو ... یادم نمی یاد تا حالا جدی دعوام کرده باشند.... در مورده بچه هاشون به خصوص من ... خیلی حساسن.... یعنی اصلا تحمله اینو ندارن که ببینن من از چیزی و کسی ناراحتم... و سریع واکنش نشون می دن... این پدره ما... از هر چیزی پول می سازن.... و همه ایشونو در زمینه ی اقتصادی بسیار زرنگ می دونن.... اما خوب اعتراف می کنم هیچ چیز براشون بیشتر از حلال و حرام مهم نیس.... .... ایشون با اینکه سال ها خارج از کشور بودن ....اما عاشق مکه می باشند.... و دوست دارن کلا همش به مکه و کربلا برن..... عاشق هدیه گرفتنند... یعنی دوست دارن دیگران براشون کادو بخرند... و اگه ما کادو نخریم می دونم ناراحت می شن... پس همیشه ما سنگتموم می زاریم و بهترین عطرها و بهترین لباسا رو بهشون کادو می دیم.... عاشق لباس های مارکداران و کلا مارک شناسی هستن به نوبه ی خودشون...دی:... خوش سلیقه ...خوش برخورد و البته خیلی خیلی با استعداد.... هه گفت با استعداد ...بزار اینم بگم.... ایشون به زبان ژاپنی کلا مسلط اند.... مدتی هم هست به همکاری من و خواهرمان سعی در یادگیری زبان انگیلسی دارند.... ایشون خیلی خیلی سریع لغت حفظ می کنند... و الان تا حدودی هم دست و پا شکسته با لهجه ی امریکن انگیلسی می حرفند و منو خواهرمم همینطور قربونشون می ریییم...:*! دیگه اینکه همیشه تو همه ی شرایط اسم من رو زبونشونه... وتمامه کارا شونو به من می دن... و من باید بدونه چرا و اما و در عرض ۳ سوت انجام بدم.... و البته با افتخارم انجام میدم.... هر کاری ازم بر بیاد...!

مامانمان....:

مامانه من یه خانومی هستن...واقعا زیبا و جذاب.... تا زمانی که یادمه همیشه همه از زیبایشون تعریف می کردنو ...هر جا می رفتن یه موقع هایی بحث می رسید سر حرف ایشون.... نمی دونم حالا واقعا به خاطره صورته زیباشون بود یا کلا به خاطره این وجوده پاک و فوق العاده ارامش بخشش..... مامان من ... دنیای ارامش و امیده

با اراده و مصمم....

مامان پر از قدرته... پر از انگیزه... پر از گذشت...

واقعا نمی تونم اونجور که لایغشه ازش تعریف کنم...

خواهرم:

ایشون یه خانوم قد بلند و تقریبا هیکلی می باشند... کمتر زنی رو دیدم که اینقدر فعال و اکتیو باشن... از کار کردن و پول دراوردن خسته نمی شه.... بسیار بسیار کار می کنه و از همه چی پول می سازه... این سختکوشیش یه چیزی تو مایه های باباست... البته تمامه کاراش با برنامه ریزی و حمایته مامانم جلو می ره...  برای خانوادش فوق العاده است... عاشقه منه... می دونم جونشم راحت می تونه برام بده... اصلا طاقته ناراحتی منو نداره ... فقط کافیه ببینه من از چیزی ناراحتم... یه جورایی دیوونه می شه... بسیار حس خواهر بزرگتری وجودشو فرا گرفته.... و تمام مسئولیتها رو بر عهده می گیره... هرگز اشپزی نمی کنه و از کار خونه کردن متنفره.... عاشق غذا های خوشمره است... خوش خوراکه... یه قدم پیاده نمی ره و کلا اصلا ۱ دقیقه وقتشو پرت نمی کنه.... ازدواج کرده و برخلاف من اصلا بچه دوست نداره... به قوله خودش ۱۰ سال دیگه شاید یه دونه بچه بیارم... دوست باز نیس.... کسی که بهش خوبی کنه جونشم براشون می زاره... یه جورایی دهن لقه... اصلا اسراره منو نگه نمی داره.... و کلا همه چی رو برا مامانم با جزئیات تعریف می کنه.... و همین باعث می شه ما با هم بحث کنیم... و دعوامون معمولا سر همین قضییه هاست... رانندگیش یه چیزی در حد فوق العاده است... هیش زنی رو ندیدم اینطوری مردونه و حسابی رانندگی کنه... اعتماد بنفسش بالاست... زبونش ادمو دیوانه می کنه... البته از نظر مخ زنی.... و همون بازارو اینا.... هر چیزی که بخوادو بدست می یاره.... خلاصه خوشبحاله اقاشون... اوشونم بسیار خوبند... اما کسی که اینجور زن داشته باشه... زندگیش یه چیزی در حد پرفکته خودمون می شه...!

خودم...:

خوب منو که دیگه باید بشناسین... اما اخلاقم....

من یه ادم حساس و کلا احساساتی... و در بعضی مواقع بسیار لوس و از خود راضی می شم.... اره منم اعتماد بفسم خیلی زیاده... من خیلی خوش اخلاقم... همیشه در حال خندیدنو اینام... سعی می کنم به خودم خوش بگذرونمو... و  از زندگیم لذت ببرم ...کمتر پیش می یاد غصه بخورم... وقتی از چیزی و از کسی ناراحت می شم... زودی چشام پر می شه از اشک...اما اونا حق ندارن بریزن.... تا می تونم کنترلشون می کنم طوری که اصلا رنگه چشام معلوم نمی شه و ... و همش یهویی لبریز می شه و دیگه بند نمی یاد مگر اینکه یکی بیاد بغلم کنه و همینطور نازمو بکشه و قربون صدقم بره...دی:...

عصبی که می شم می رم تو اتاقم... چند مینی رو تنها رو تختم دراز می کشم... و فک می کنم که الان کی از دستم ناراحته... چطوری برم معذرت بخوام یا چی کار کنم که اشتی کنیم... اما همه ی اینا با چند قطره اشک همراست... هه... اما خوب حتما اگه بابا باشه ... می یاد پیشمو یه خورده خرم می کنه... و نازمو می کشه... منم تند تند گریه می کنم... بعدم بابا یه چیزه خنده دار می گه و منم با خنده همراهش می یام بیرون.... اما خوب اگه کسی نیاد بهتره... زودتر به خودم می یام...

دیگه اینکه من عاشق ورزش کردنم... عاشق سفر کردنو ...گردش و تفریح... حتی یه پیاده روی تو یه پارک.... غذا خوردنو دوست ندارم... دوست دارم چند روز چیزی نخورم اما روزه بعد با اشتها اون ۲ لقمه غذا رو بدم پایین...

جمع رو خیلی دوست دارم.... کلا بچه های خانوادمونو دوستامو....هر کسی که در نزدیکمه رو دوس دارم.... دوست دارم اونا هم این حسمو بفهمن تا اونجا که بتونم دوست دارم به دیگران محبت کنم....

اصلا اهل کلاس گذاشتنو اینا نیستم... زود جوشم... با همه سریع جور می شم... برام فرق نمی کنه دختره کارگر خونمون باشه یا حالا هر کی... با همه یه جور رفتار می کنم.... دوست صمیمی صمیمی ندارم.... یعنی دارم اما با هیچ کی نمی تونم خیلی راحت باشم... همه می گن من بسیار به دلشون می شینم و همین باعث شده ...خیلیا جذبم بشن و بطرفم بیان... من از اون دسته ادمام که همیشه لبخند می زنم... اصلا ادم نا امید و دیپرسی نیستم... و پر از انرژی مثبتم....

خوب دیگه اینکه... رانندگی کردن و دوچرخه سواری و اسکیت کردن بهم یه ارامش عجیبی می ده.... خرید کردنو دوست دارم ... جنب و جوش ...اصلا هیجان... و یه دنیا بچه ((:.... من تو زندگیم اینا رو می خوام....

پست طولانی شد... ببخشید... اما خوب بازی ها همینن دیگه....همه ی دوستانم... هر کی که دوست داشت بازی کنه.... اهاند.... اصله کارشیم این فروغه....((: ((: ((:... باید بازی کنه....دی:!

.303.

+.من دلم می خواد یه گوشه بشینمو یه کتاب خوشگل... حالا خوشگلیش مهم نیس... اما فقط یه گوشه بشینمو این کتاب کافه ی پیانو رو بخونم... اوووم الان که فک می کنم... می بینم این یه گوشه اش هم خیلی مهمه... یعنی مهمه که کجا می شینم یا دراز می کشم... ترجیح می دم کنار یه ساحل باشه... یه ساحل با کلی افتاب داغ...همونا که پوسته ادمو جزغاله می کنه.... همونا که ۲ ساعت زیرش بمونی پوستت می پوکه و تا چند روز پوست می ندازی..... دلم یه عالمه گوجه سبز ترش و ترد و خوشمزه می خواد...  اوهوم... (:!

 

+.استاد زن تا حالا ندیده بودم...که عقده ای نباشه.... نمی دونین سر اینکه بیوشیمی فقط با این خانومه ارائه می شه چقدر ضد حال خوردم... حتی به این هم فک کرده بودم... مثلا این درسو تو یه دانشگاه دیگه بردارم.... می دونین من و این استادای زن کلا هیچ وقت نمی تونستیم با هم بسازیم... می تونم بگم هیچ کدومشون برام جذاب و جالب نبودن.... اما امروز با یه استادی مواجه شدم... هلووووو..... یعنی می گم هلو واقعا هلو هااا.... اینقدر دوستداشتنیه که خدا می دونه... یه خانوم دکتری که بسیار بسیار همه چیزو می فهمه... و کلا اومده استاد شده که فقط بچه ها رو درک کنه.... فک کنم تو تمامه مناسبتا به این استاده خوبم اس ام اس بدم یا حالا شاید زنگ بزنم...هه خو خودش شمارش بهمون داد... دی: خوب من کلا اینجورم... یا به کسی علاقه نشون نمی دم ... یا اینطوری از ته ته دلم دوسش خواهم داششششش...دی:!

+.اینروزا شیطون شدم... شیطنت می کنم... یه انرژی خاصی تو من موج می زنه... پر از حس مثبت و اعتماد بنفسم... کلا اینجورم وقتی این اعتماد بنفسه امپرش می ره بالا من تو همه ی کارام هیجان دارم.... لبخند از صورتم محو نمی شه.... خنده هام بند نمی یاد... جنب و جوشم زیاد می شه.... همه جوره زیادی سر خوشم.... ((:!

 

 

.301.

+.امروز وقتی اتاقمو مرتب می کردم یه نگاه به کامیم انداختم.... دیدم کیسه به این خوبی .... همه چی اینقدر میزون... اتاق به این خوشگلی.... این مانتیتور اینجا چیکار می کنه....؟! خلاصه تو یه تصمیم ۱۰۰ درصد یهویی زنگ زدم به دایی جانمون و سفارش یه مانیتوره ال سی دی خوشگل و تپلو دادیم.....

 

امشبم احتمالا می یاد دم منزلمون.....و من از این لگن راحت می شم...!

+. پدره اینجانب به دلیل کاری که دارن .... کلکسیونی از ماشین های باری رو رو جمع اوری می کنند.... امروزم سفارش یه کامیونه دیگه رو دادند.... و قرار شد تا همین چند روزه دیگه خریداری کنند..... یه نگاه به من می ندازن و می گن اوووم شما ۲ تا دختر وارث این کامیون ها هستین....  این ماشینا چیزیه که نه تو و نه خواهرت نباید بفروشین.... باید از من یادگاری بمونن....

یه خنده ای می کنم .....

می گم.... هه.... پشتشم بنویسیم به یاده پدر.....

وای که وقتی این حرفو حتی برای شوخی گفتم چقدر دلم گرف ... نمی دونم چرا بعضی وقتا ادم فکر نکرده یسری از حرفا رو می زنه... من امروز این حرفو زدم... و این ناراحتی تو دلم همینطور جمع شد.... خو یه جوری شدم دیگه... کاش نمی گفتم... مخصوصا که بابا الان خارج از شهره.... و تو جاده است....