+شبه جمعه برای اینکه قرار بر این بود که ۵ صب حرکت کنیم... بر خلافه میلمون خونه ی دایی جانمون خوابیدیم... راستش خیلی بد نبود... چون دختر دایی جینگولی و نانازم که فقط ۲ سال و خورده ای سن داره و کلا من هلاکشم رو پیشه خودم خوابوندم.... و خدا می دونه این بچه ی یه وجبی تا خوده ۴ صب منو چطوری به بازی گرفته بودو مسخره بازی در می اورد... قضییه از اینجایی شروع شد... که بنده دیگه حالی برام نمونده بود.... و در حال بیهوش شدن بودم.... بچه یی که کلا یه دقیقه تو بغله کسی نمی مونه... و کلا عاشق چنگ گرفتنه.... اینقدر خوردنی و مهربون شده بود که همینطور مارو بوس بوسی می کرد...منه بچه ندیده ام خو انتظار نداشتم نصفه شب توسط این یه وجب بچه مورد تجاوز قرار بگیرم.... خودمو به خریت زدم...که مثلا خیلی دوسم داره و اینا...نگو نقشه ی شومی برامون کشیده.... یهو تو یه عملیات سریع یقه ی لباسمونو کشید پایینو با دستای کوچولوش یه حای بی ناموسی رو یه فشار داد.... منم که خواب بودم... انگار توسط یه مرده ۵۰ ساله مورد تجاوز قرار گرفتم... همچین از جام پریدم که الهی فداش شم... داش سکته می کرد.... زودی چشاشو بس...که بگه مثلا خوابه و من دچاره توهم و اینا شدم....خلاصه این کار ۱۰ بار تکرار شد و من هر وقت دعواش می کردم می دیدم این خودشو به خواب زده.... ((:!

 

خوب در کل یعنی رفت و برگشت ۶ ساعت تو راه بودیم....

مثلا به قصد خرید رفتیم.... از همون اول شروع کردیم به خرید لاک و ای خودمونو کشتیم و هر رنگی که می دیدیمو می خریدیم ...کیفمون پر شده بود از رنگ های مختلف لاک... و چقدر من از خرید کردشنو و انتخاب کردنه رنگاش کیفول می شدم... تمامه روزه جمعه رو من در حال غش غش خندیدن بودم و خدا می دونه چقدر با این ادمای خونگرم و فوق العاده مهربونه ترک زبانمون حال کردم.... اقا ما اصلا قصد خرید نداشتیم و اصلا دوس نداشتیم تو اون بازار خرید کنیم اما دیگه خودمونو خفه کردیم... این مردم ترک استارا.... بهله بهله استارا تشریف برده بودیم.... بسیار بسیار به ما ارادت داشتن.... و همینطور گلوله گلوله بهمون تخفیف می دادن .... هر جا می رفتیم به زنداییمون می گفتن برا این دخترمون اسپند دود کنین.... ماشالله.... ما هم دیگه تو استارا بسیار دچاره خودشیفتگی شده بودیم... سابقه نداش.... جایی بریم و ملت این همه کشته و مردمون شن....اوووم کلی سوقاتی برای خواهر و دامادمون حالا پدر و مادرمو خریدیم.... خودمونم که تو این سفرک خیلی تحویل گرفته بودیم و هر چیزه چرت و پرتو اشغالی که می دیدیم می خریدیم.... سفر به خوبی و خوشی تموم شد.... هنوزم خسته گی راه تو جونمه ... و کلی ساک و تو اتاقمه که هیچ کدومشونم جابه جا نشده....

ساعت دورو بر ۷:۳۰ ۸ بود که رسیدیم.... همه خونه ی پدر بزرگمون جمع شدیم و وقتی این چیز میزا رو به همه نشون دادیم و البته سوقاتی هایی رو  که خریده بودیم تحویل داده بودیم( شامل می شد از کلی شورت ((: ) همرا با دامادمون  اینا به صرف شام خونه ی یکی از بچه ها دعوت شدیمو تا خوده ۳:۳۰ صب فرداش همون شنبه مافیا بازی کردیم که جای تمامه برو بکسه مافیا بازمون خالی...چون بازیش یه چیزی در حده فوق العاده بود... و کلا خیلی خیلی به هممون خوش گذش..... اما بدبختی من چیزه دیگه بود... ۵ صب باید پا می شدمو ...می رفتم دانشگاه.... خدا می دونه وقتی رسیدم چطور رو تختم بیهوش شدم ...بعد از ۱ ساعت خواب ...با بدبختی یعنی واقعا با بد بختی پا شدم.... و تمامه کلاساس رو تو چرت به سر می بردم....

یکی از دوستانمون ... یعنی دوسته صمیمی دوسته صمیمی خودمون از خارجه اومده بودن.... این شد... که به صرف چایی به یکی از کافه های نزدیک دانشگاه دعوت شدیم... یه ۵ مین نشستیمو یه عدد چایی زدیم... بعدم سریع خودمونو به دانشگاه رسوندیم... یه خورده همکلاسی هامونو دید زدیم.....بعدم رفتیم سره کلاسمون.... اون استاد اخوند بیشرفمون فقط به خاطره ۲ مین تاخیر رامون نداد... خلاصه سر کلاسه اندیشه ننشستیم و اومدیم خونه... تا همین یه ساعت پیش هم خواب بودیم.....