+.می بینی تو رو خدا از صب خودمونو با این بچه ها سرکار میزاریم و الکی الکی خوشیم..... موهای یکی از بچه ها رو خیلی دوست داشتم... بچه خارجکی بود...همیشه تا می رفتم مهد اول اینو پیدا می کردمو..موهاشو ناز نازی و چه می دونم بوسش می کردم....اما از اون جلسه که خاله گفته موهاش عینهو گربه است...چندشم میشه که حتی به سرش دست بزنم... یعنی واقعا یه جوری می شم..... هـــــــی...

 

+.تو خونه  لم دادمو... درسم که نمی خونم..اما غلط کردم باید بخونم.... خواستم برم خردید...اما خلاصه جمعمون جور نشدو ...الان من موندمو باز یه خونه ی خالی.. اوهوم.... می رم حمومو یه خورده اب بازی می کنمو خودمو می شورم بعدم می یام سر درس و کتابام....

به خاطره اون دوستمون گیر دادیم به پارک و صندلی و چه می دونم فضای شهری..... هیچ وقت فکرم نمی کردم نقاشیم بد باشه...اما انگار اصلا خوب نیس...کلی کاغذ سیاه کردم.... اما هیچ کدوم اونی نشد که می خواستم...

هه همشون مچاله شده.... و قراره شوت شه تو سطل اشغال.....

الان بی استعدادی تمامه منو پر کرده...!

کامندونی باز است....: من واقعا از همتون شــــــــرمندم.... !