سلام

سلام...

باورم نمیشه دارم اینجا مینویسم... روزای زیادی گذشته و احساس میکنم دارم خواب میبینم ... 

من امروز یه اووووووم 30 ساله و چند ماه  ام که نزدیک 4 ساله ازدواج کردم و زندگی خوب و قشنگی رو برای خودم ساخته ام ... درسم تموم شد و شاغل شدم....همسر مهربونم رو در همین دنیای وبلاگستان پیدا کردم.... هنوز بچه ایی نداریم ولی گهگاهی بهش فکر میکنیم.... 

اینقدر شک شدم که واقعا نمیدونم باید چی بنویسم و از کجا شروع کنم.... 

چقدر اینجارو دوست داشتم ...چقدر اینجا برام دوست داشتنی بود... و پر از خاطره...

پ.ن:یه سری از پستام که ثبت موقت کرده بودم... به یاده همون روزای خوب و قشنگ باز کردم که بمونه در اوووووم یادگاری....من خیلی کوچولو بودم یعنی دلم برای خودم ضعف رفت :دی

 

.488.

امروز تقریبا اخرین روزه دانشگاه بودو ما هم در به در دنبال جزوه...از این بگیر از اون بگیر....

 

خلاصه با بدبختی تونستم مقداری از جزوه ها رو جمع اوری کنمو اینااااااا....خوشم می یاد این روزای اخر دانشگاه حسابی هممون به جنب و جوش افتادیم.... کل کل بینه هممون موج می زنه... هر کی می گه من امروز دو جلسه از این درسو خوندم....خلاصه الان دارم از حسادت میمیرم همین امروز فرداست که حسابی شروع کنم به درس خوندن و گوره  بابای فیس بوک و وبلاگ....

                             

                         اینم عکسه جزوه های بی رنگ و روی من..... اینا رو چطوری قراره بخونم با خداست....!!!!

بازی نوشتن....

دافی نگار عزیز من رو به یه بازی جالب که همون عادت نوشتن باشه دعوت کردن.....

 

این بازی درباره عادت نوشتن شماست. مثلا همین وبلاگی که می نویسید. اکثر نویسندگان بزرگ دنیا، خرافاتی هستند و عادات مشخصی برای نوشتن دارند. شما چه عاداتی دارید؟

در مورده خودم باید بگم که من حتما باید تو اتاقه خودم باشم و صفحه ی بلاگفا رو با کامیه خودم باز کنم..... اینطوری احساس راحتری خواهم داشت.....در بیشتر ساعات روز من تنهای تنهام.... و هیچ کس نیس که وارده خلوته من شه...... نوشتن... خوب یا بد برای من عادت شده.... عادتی که از ۶ ۷ سال پیش بدونه وقفه در من به وجود اومد... و چیزی که من رو مرموز تر کرده اینه که هیچ کس از خانوادم از نوشتنه لحظه لحظه های زندگیم هیچ چیز نمی دونن....و تنها چیزی که برام باقی مونده و من اونا رو تو ۷ تا سوراخ قایم کردم تعداده زیادی دفترهای ۲۰۰ برگیه هو این صفحه ی وبلاگ....بگذریم این یعنی اینکه اگر سال ها کسی بهم بچسبه با وجوده علاقه ای که به نوشتنه روزمرگی هام دارم هیچ چیز نمی نویسم..... تنها بودن تو خلوته خودم مهم ترین دلیلیه که بهم امکانه نوشتن می ده....

چیزه دیگه از عادات نوشتنم.... فرم نشستنمه.... و لم دادن رو صندلیم و ولو کردنه خودمه..... راحتی و ریلکسیه کامل.....همچین چیزی تقریبا نا ممکنه که خانومه اووووم جایی این مدلی بشینه...و پاهاشو رو میز بزاره......کلا زیادی راحت باشه....

هه...


 

بهله.... باز هم از دافی نگار عزیز تشکر می کنم.....

و دوست دارم تمامه دوستانه عزیزم این بازی رو انجام بدن.... برام جالبه از عاداته نوشتنشون بدونم...!

پ.ن:اگه لازمه دعوته رسمی هم بکنما....:دی!

بـــــــــــــــازی...(:!

 بازی بازی بازی....

خیلی ممنونم از تمشکی عزیز که من رو دعوت کرد.....

 

1) اگر وبلاگتان آدم بود چه جنسیتی داشت ؟ دختر یا پسر ؟ (این موضوع ربطی به جنسیت صاحب وبلاگ ندارد .)

احساس می کنم او دختر است....او من را بهتر از هر کسی دیگرمن را می فهمد و درک می کند...!

2) وبلاگتان کدام یک از این دو نفر است ؟ خودتان یا فرزندتان ؟!

اوووم زندگیه من است.... اووم را خودم ساختم..... اوم را خودم بزرگ کردم.... هر روز به ان سر زدم و گرد گیریش کردم... نازو نوازشش کردم....برایش تولد گرفتم..... به ان عشق دادم و به ان بی اندازه توجه کردم....اگر تنها بود محرم رازش شدم.... اگر دلگیر بود برایش حرف زدم....اگر خسته بود دلداریش دادم.....برایش دوست پیدا کردم......نقاشی کشیدم و عکس ها گذاشتم که برایش تنوع ایجاد شود. ...برایش پست های خصوصی گذاشتم.....که بداند مهم است و می توانم حرف هایی به او بگویم که به هیچ کس تا امروز نگفته ام..... شاید او فرزندم است...نمی دانم....اما براستی که چقدر به من شبیه است...!

 

3) بدون توجه به مدت زمانی که از عمر وبلاگتان می گذرد ، وبلاگتان را در کدام مقطع از زندگی می بینید ؟ کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی یا پیری ؟

بنده خدا سنه زیادی ندارد.....تقریبا 2 ساله است....اما گاهی بچه تر از سنه خود می شود و انوقت است که دوست دارم خفه اش کنم...گاهی بزرگ می شود عاقلانه تصمیم میگرد.... فکر می کند...درکش می چسبد به سقفه خانه یمان...گاهی کار های جوانانه و بی عقلانه و عجولانه می کند....که می گویم جوان است بگذار خوش باشد.... زیاد به او سخت نمی گیرم...او ازاد است... اطمینانی ان ته ته های دلمان به او داریم که زیاد جلوی دست و پایش را نمی گیرم.... اوم است دیگر...بزار خوش باشد ...

 

4) چهره ی وبلاگتان را بعنوان یک آدم تصور و توصیف کنید . از رنگ چشمها و قد و رنگ پوستش گرفته تا لباسهایش ! (این مورد نیز هیچ ارتباطی با چهره و مشخصات صاحب وبلاگ ندارد .)

 

اومه من دقیقا شبیه ان ادم کوتله های با مزه است....نگاهش کنید....گاهی می خندد و گاهی اشک می ریزد...گاهی حس می کند عاشق شده است.... گاهی عصبانیست.... می بینید.... چقدر به ان ادم کوتله ها شبیه ست...؟!

5) به ترتیب بگویید مغز ، قلب ، دهان ، پا ، چشم و گوش وبلاگتان کدام قسمت های آن هستند ؟

مغز:احتمالا همان ادرس وبلاگم است.....!

قلب:همان احساس من است...!!!

دهان:همین پست های وبلاگم است....شاید بشود به ان زبان هم گفت...:دی!

پا:قطعا تعدد بازدید کننده های وبلاگم است.... من رده پاهای شما را می بینم...!

چشم:کامنت هایی است که شما دوستانم برایم می گذارید....!!!

گوش:گوگل ریدرم است...کافی است بشنود شما اپ کرده اید.... 3 سوت به بنده خبر می دهد و من می ایم شما را با کلی ذوق می خوانم....

کلا ما چه جمع هماهنگی هستیم واقعا...:دی!

6) فرض کنید وبلاگتان می تواند ازدواج کند ! آنگاه با کدام وبلاگ ازدواج می کرد ؟! (لطفاً از این قسمت سوءِ برداشت نشود .)

وبلاگ من غلط می کند بخواهد با یک وبلاگی ازدواج کند.... یک بار با یک وبلاگی دوست شد برای هفت پشتش بس است.... راستش را بخواهید در دنیای وبلاگ نویسان پر از دروغ و ریاست..... اوووومه منم ساده... حیف است من او را شوهر نمی دهم...!

جا داره بنده هم از مدیران وبلاگ هایی که همچین دست به بازیشان خوب است دعوت کنم...

.هیولای گشااااد.شالگردن داداشه سیگاریمان.انترپوید.مینو.پاستیل , دمپایی .دوسته خوبم کودک فهیم .پاپیون . پانی . نوشته های یک دختر اصفهانی.بوی عود عطر ارل گری . فندقی جانمان محبوبه وبلاگستان . خانوم الفـ و روزانه ها.یه دونه برفـــــــ اقا هومن گل.. و مرمری عزیز و البته دوست دارم اشغال هم این بازی را انجام دهد.....!

راستی...هر کسی که میخواهد بازی کند کافی است... بگوید تا به لیست اضافه کنم....!

توجه توجه: ادرس جدید وبلاگ قشنگ روزانه های زیپ و زیگزاگ بعد از چند وقت فیلی شدن ...من که کلی دلم تنگ شده بود....!

بازی بازی بازی....

 

خیلی ممنونم از تمشکی عزیز که من رو دعوت کرد.....

 

1) اگر وبلاگتان آدم بود چه جنسیتی داشت ؟ دختر یا پسر ؟ (این موضوع ربطی به جنسیت صاحب وبلاگ ندارد .)

اوووم ادمک ها کله گنده ای است که کچلند و مو ندارند... دست و پاهای کوتاهشان....و قلبه کوچیکه رو سینه شان به من می فهماند ادم است و وجود دارد....اووم من گاهی مانند یه دختر حساس زار زار گریه می کند... و گاهی می تواند مانند یک مرد جدی و محکم باشد....

2) وبلاگتان کدام یک از این دو نفر است ؟ خودتان یا فرزندتان ؟!

اوووم زندگیه من است.... اووم را خودم ساختم..... اوم را خودم بزرگ کردم.... هر روز به ان سر زدم و گرد گیریش کردم... نازو نوازشش کردم....برایش تولد گرفتم..... به ان عشق دادم و به ان بی اندازه توجه کردم....اگر تنها بود محرم رازش شدم.... اگر دلگیر بود برایش نوشتم.....اگر خسته بود دلداریش دادم.....برایش دوست پیدا کردم.....برایش حرف زدم...نقاشی کشیدم و عکس ها گذاشتم که برایش تنوع ایجاد شود. ...برایش پست های خصوصی گذاشتم.....که بداند مهم است و می توانم حرف هایی به او بگویم که به هیچ کس تا امروز نگفته ام..... شاید او فرزندم است...نمی دانم....اما براستی که چقدر به من شبیه است...!

 

3) بدون توجه به مدت زمانی که از عمر وبلاگتان می گذرد ، وبلاگتان را در کدام مقطع از زندگی می بینید ؟ کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی یا پیری ؟

بنده خدا سنه زیادی ندارد.....تقریبا 2 ساله است....اما گاهی بچه تر از سنه خود می شود و انوقت است که دوست دارم خفه اش کنم...گاهی بزرگ می شود عاقلانه تصمیم میگرد.... فکر می کند...درکش می چسبد به سقفه خانه یمان...گاهی کار های جوانانه و بی عقلانه و عجولانه می کند....که می گویم جوان است بگذار خوش باشد.... زیاد به او سخت نمی گیرم...او ازاد است... اطمینانی ان ته ته های دلمان به او داریم که زیاد جلوی دست و پایش را نمی گیرم.... اوم است دیگر...بزار خوش باشد ...

 

4) چهره ی وبلاگتان را بعنوان یک آدم تصور و توصیف کنید . از رنگ چشمها و قد و رنگ پوستش گرفته تا لباسهایش ! (این مورد نیز هیچ ارتباطی با چهره و مشخصات صاحب وبلاگ ندارد .)

 

اومه من دقیقا شبیه ان ادم کوتله های با مزه است....نگاهش کنید....گاهی می خندد و گاهی اشک می ریزد...گاهی حس می کند عاشق شده است.... گاهی عصبانیست.... می بینید.... چقدر به ان ادم کوتله ها شبیه ست...؟!

5) به ترتیب بگویید مغز ، قلب ، دهان ، پا ، چشم و گوش وبلاگتان کدام قسمت های آن هستند ؟

مغز:احتمالا همان ادرس وبلاگم است.....!

قلب:همان احساس من است...!!!

دهان:همین پست های وبلاگم است....شاید بشود به ان زبان هم گفت...:دی!

پا:قطعا تعدد بازدید کننده های وبلاگم است.... من رده پاهای شما را می بینم...!

چشم:کامنت هایی است که شما دوستانم برایم می گذارید....!!!

گوش:گوگل ریدرم است...کافی است بشنود شما اپ کرده اید.... 3 سوت به بنده خبر می دهد و من می ایم شما را با کلی ذوق می خوانم....

کلا ما چه جمع هماهنگی هستیم واقعا...:دی!

6) فرض کنید وبلاگتان می تواند ازدواج کند ! آنگاه با کدام وبلاگ ازدواج می کرد ؟! (لطفاً از این قسمت سوءِ برداشت نشود .)

وبلاگ من غلط می کند بخواهد با یک وبلاگی ازدواج کند.... یک بار با یک وبلاگی دوست شد برای هفت پشتش بس است.... راستش را بخواهید در دنیای وبلاگ نویسان پر از دروغ و ریاست..... اوووومه منم ساده... حیف است من او را شوهر نمی دهم...!

جا داره بنده هم از مدیران وبلاگ هایی چون: شالگردن.مینو.پاستیل.اشغال

بــــــــــازی....!!!

بازی دعوت شدیم همچین طولانی از داداش گلمون اقای شالگردن و سرکار خانومه مینو خانوم از وبلاگ قشنگه یوسف اباد خیابان شصت و ششم)ما هم تاکید می کنین شصت وششم....:دی!
خلاصه از انجایی که ما به بازی کردن علاقه زیادی داریم خیلی سریع این بازی رو انجام می دیم...بهله....!

 

۱.بدترین اتفاق زندگیم: شاید زمانی فوت پسر خالم بوده باشه...اما می گن خاک مرده سرده ۱۳ ۱۴ سال زمانه کمی نیس....تو این همه سال خیلی چیزا پیش اومد که اخریشم خیلی شخصیه.... دوست ندارم در موردش چیزی بگم...!

۲.خوب ترین اتفاق زندگیم:زندگیه من خوشبختانه ...گوش شیطون کر پر بوده از زمان های خوب و دوستداشتنی...!

۳. بهترین تصمیم: کاری که نباید دخالت کنم.....دخالت نکنم.... و تصمیمه ۱۰۰ درصدم برای ادامه تحصیل... و خوندن و گرفته مدرکه کارشناسی ارشد و دکترا .... فرقم نمی کنه که می خواد ایران باشه یا ارمنستان...یا مالزی و استرالیا....هدف فقط ادامه تحصیله....

۴. بدترین تصمیم: نمی دونم....از تصمیمایی که تا امروز گرفتم راضی بودم...!

۵. بزرگترین پشیمونی:من هم قدره یه کسیو باید می دونستم ندونستم.... شاید الان بشه بهش گف پشیمونی...نه نه پشیمون نیسم...!

۶. فرد تاثیر گذار در زندگیم:مامانم....مامانم واقعا ادم بزرگیه....ادمه با گذشت و دوستداشتنیه...نه اینکه مادرمه اینو بگم....نه مامانم واقعا یه خانومه کامله....

۷چه آرزویی دارم:اولین ارزوم داشتنه سلامتی و نشاط برای خودم و خانوادمه...... انگیزه برای زندگی کردن...داشتنه بچه های سالم برای خودم و و یدا کردنه ادمی که لیاقتمو داتشه باشه و من بتونم دوسش داشته باشم....!

۸. اعتقاد به معجزه:اووووم نمی دونم ...معجزه است دیگه...ممکنه پیش بیاد...!

۹. چقد خوش شانسم: فکر می کنم.... تا حدودی در حاله حاضر زیاد.... البته شانسه بردنه خونه و ماشینو اینا رو ندارما....کلا ادمه بدشانسی نیسم.....بهتره بگم خوش بیارم.....هه

۱۰. خیانت:به سادگی ازش نمی گذرم....تحمله اینو هم ندارم که کسی بهم خیانت کنه... مخصوصا اگه اون شخص بخواد اقامون اینا باشه.....نمی بخشم...!

۱۱. از کی بدم میاد:هیشکی...!

۱۲.. تا حالا دل کسی رو شکوندم: واقعا نا خواسته بوده... ولی اره....!

۱۳.. دلیل انتخاب اسم وبلاگ:در یکی از همین بازی وبلاگی ها کامل توضیح دادم....!

14. کی رو از بچه های وب بیشتر دوس دارم:تمامه کسایی که در لینکام هستن و البته بهتره بگم تعدادشون کمم نیس... برام عزیز و دوست داشتنی هستن....

15. تعریف از زندگی خودم: من خیلی راضیم...!

16. خوشبختی:می خوام خوشبخت تر باشم...!

17. این واژه ها یاد آور چی هستن؟؟

هلو:بپر تو گلو....:دی! خدا:حسش میکنم..!

امام حسین:قیمه خونه ی حاجی اینا...

اشک:برای خیلی چیزا ممکنه اشک بریزم...!
کوه:تنها اجازه ندارم ببینم...

فرار از زندان:تو خونمون همه دیدن...اما من اصلا اعصاب این فیلمو از اولش نداشتم....موضوعشم کامل می دونم...!هوش:هوش...؟هوشه کی...؟:دی!ایمان مبعلی:?.....what
ویولون:سازیه که صداش به تنهایی قشنگ نیس...باید استاد باشی که همه حسابی تشویقت کننو ذوق مرگ شی....!

خواهر شوهر:فک کنم بتونم دوسش داشته باشم...!
رنگ چشام:خیلیم قشنگه....:دی!

چه رنگی:طوسی

جواب تلفن و ارتباطات:هومم...؟!

کلام آخر: خداوند پشت و پناهتان.... چی بگم اخه....؟!هه...!

دعوت شدگان:تمامیه شونصد نفزی که در وبلاگمان لینک شده اند... از همه ی دوستان خواهش می کنم هر کی بی تعارف دوست داشت بازی کنه....من خودم بازیه وبلاگی رو دوست دارم... دلم می خواد همه یه دعوته کلی کنن....و خلاصه همه همو دعوت کنن...(:!

.420.

                     

 

دیشب بود که کلی البوم رو پهن زمین کردم که بخوام عکسی از دوران طوفولیتمون و پیدا کنم و کلا لحظاتی رو با اوم کوچولو سپری کنم... و ۲ تاییمون کلی بهم انرژی مثبت بفرستیم..... اما دریغ از یه عکسه درست و حسابی...... تو تک تک البوم ها پر بود از عکس های خواهره بزرگترم...که مامانمینا با ذوق و شوق هر دفعه می بردنش عکاسی و ازش عکس های جور واجور می گرفتن... و اون با اون صورت تپل و سفیدش و موهای طلاییش تو هر عکس یه فیگوره خوشکل داشت که ادم دلش ضعف می رف....

هر چی می گشتم عکس های خواهرم بیشتر و بیشتر می شد و عکس های منه بچه دومی خونه کمتر......اینقدر بغضم گرفته بود که نتونستم خودمو کنترل کنم ...اومدم تو پذیرایی و در حالی که مامان و بابام در حال نوشیدن چای بودن.... شروع کردم به غر زدن... به اینکه منم دلم می خواست این همه عکس های رنگ و وارنگ داشته باشم.....اما نبود یا اگه بود خیلی کم بود.... یا اگه هم عکسی بوده خواهرمم بهم چسبیده بود.....

دیشب دلم می خواست یه عکس تکی خوشکل می داشتم و حتی قابش می کردم می زاشتم رو میزم.... قبول دارم بچه که بودم مامانینا اینقدر درگیر مریضیم بودن که فرصتی برای عکس های جور واجورم نبوده کی دلش می خواست از یه اومه دماغو که همیشه در حاله سرفه کردنو گلو درد بوده عکس بگیره....

خلاصه که از دیشب تا حالا همینطور وقتی به عکسام فک می کنم حالم گرفته می شه..... هر چند فک نمی کنم اینروزا دختری در حد من عکس داشته باشه..... تلافیه تک تک روزای بچه گیمو در اوردم عکس در هر مدلی که فک کنین در ارشیو عکسام هست.... البومای عکسام به نظره خودم که دیدنیه.... اوج خود شیفتگی ... احتمالا این همون عقده های پنهانه ....کی هر روز از خودش عکس می گیره اخه...((:!؟!

بچه ها ی من چه زشت باشه چه خوشکل اما عکس های زیادی دارن.... حتی بچه ی سومم عکس های زیادی خواهد داشت.....مادرشون مطمئنا زیادی با ذوقـ... دی:!

اووم نوشت: من به اون عکس بالا  یه وابستگی خاصی دارم....می تونم بگم یه علاقه ی خاص ....این بچه بهم کلی انری مثبت می ده...من عاشقه این صورته قشنگشم..... :*!

.419. پست و بازی و تشکــــــــــــــر....!

                          

 

بعضی چیزا هستن که وقتی می خوریشون یه حس خوبی بهت می دن...شنگول می شی...ریلکس می شی....این شیرنی ها...که الان فقط همینقدرش مونده دقیقا همین واکنش رو رو  من دارن....

شیرنی های تبریزی با اون مزه ی شیرینی کم و شیره ی خوشمزه اش می تونه اوووووم رو اروم رو کاناپه ی خونشون با یه لیوان چای بشونه... و بهش کلی انرژی مثبت بده...!
 


 شالگردن عزیز....من رو به یه بازی قشنگ دعوت کرد...

هر چند من هیچ وقت پاییز رو دوست نداشتم و گرمای تابستونو و کلا دریا رو به سرمای زمستون و بارونای زیاد و خسته کننده ی پاییز ترجیح می دم...

برای من هیچ وقت پاییز تو شهرمون قشنگ نبود...البته هفته های اول پاییز همیشه برام خیلی دلچسب بوده.....و من از هوای تازش و بادهای خنکش کلی کیف می کردم.....اما خوب اینجا دیگه پاییزش زیادی زمستونه و کثیف کاری داره.....

حالا بگذریم بازی از این قراره که باید چیزی که ما رو یاده پاییز می ندازه بگیم...حالا می خواد اهنگ باشه فیلم باشه....یا حتی یه عکس...!
                               

اون اقاهه که رو گاریش کلی زالزالک می فروشه منو یاده پاییز می ندازه ...یاده مهر ماه و شروع مدرسه.... من خاطرات اون روزا هنوز تو ذهنم مونده...اون اقاهه کناره مدرسه ی ابتداییمون که زالزالکارو تو کاغذایی که تند تند عیهو بستنی قیفی می پیچید و بهمون می فروخت....و من اونا رو دور از چشم مادرم نشسته می خوردم..... اینقدر تند تند می خوردمشون که بعضی وقتا اون کرمکا رو هم نمی دیدم.... و یهو می دیدم تو دهنم پر از اون کرماست و همچین شل می شدم که دیگه نگو و نپرس....

هه...

راستی هر کسی این بازی رو دوست داشت انجام بده از طرفــــــــــ اووووم همه دعوتن...(:!

 


 

تشکر خیلی خیلی زیاد و ویژه  از انتروپید که دیشب به خاطره این فیده کلی بهش زحمت دادم...

این هم فید ما.........

http://feeds2.feedburner.com/o0o0o0om 

وای حس با کلاسی و اینا دارم....!

پ.ن: کرگدن خان باز یک بازی راه انداخته، که خوب این دفعه من هم در بازیشون شرکت کردم. این شما و این رونمایی از معابد اهالی بلاگستان !

.418.

هیچ چیز جالب تر از دیدن دوستای قدیمی نیست.... امروز دوستمو که مال اینجا هم نیست بعد یک سال می خوام ببینم همیشه وقتی که می یاد ته دلم یه ذوقی براش دارم.....دوستم سال به سال بزرگتر می شه...سیاه تر می شه کلا هر سال که می یاد اینور یه شکل جدید می شه.....امسالم که داره می یاد با ارزویی که همیشه داشت و الان دیگه بهش رسیده می بینمش.....

 

چه حسه خوبی داره دوباره دیدن این دخترک سیاه و دراز با موهای فرفری.....هر وقت دیدنش دورانه کودکیمو برام یاد اور می شه....دورانی که تمام دلخوشی هامون این بود که کفش های اسکیتمون رو پامون کنیمو بزنیم به خیابون.....هر کی تند تر می رفت یعنی بیشتر بلد بود...خودمونو در این راه قشنگ و مبارک کل کل نکشتیم خیلی بود به خدا.....

دیگه به این کفش های اسکیت فکرم نمی کنیم.....هه.... فکرمون شده دور دور زدن تو خیابون...و ویراژ دادن با ماشینامون....

چقدر زمان زود می گذره من اون روزا و اون کفشای اسکیت رو بیشتر دوست داشتم....!

مزه ی اون روزا رو نمی تونم فراموش کنم...تشنگی بعد اسکیت کردن و نفس نفس زنون خودمونو به سوپر مارکتی رسوندن و بطری بطری اب خریدنو نوش جون کردن...

هــــــــِی....

                        

.417.

 

تا قبل از اینکه این بستنی رو بخورم خوب بودم... و هیچ لرزی نداشتم......۲ روزه به کمک سیوشرتی که تو روزه برفی هم تنم نمی کردم راه می رم و اون پتوی نرممو از خودم جدا نمی کنم......

جمعه بود که با بچه ها شروع کرده بودیم به گرگم به هوا بازی کردن اینقدر بازیش بهمون چسبیده بود که خدا می دونه اما الان از درد عضلاتم دارم می میرم...انگاری تمام بدنم درد می کنه....

احتمالا این از علائم پیری ۲۱ سالگی و ایناست.......!

ا الان من اینو چیکارش کنم...کجای دلم جاش بدم...؟! اولین رژ لب مایعی بود که تو عمرم از همه ارزون تر خریدمش و به نظرم از همه موندگاریش بهتر تر بودو کلیم خوشمزه بود....اما الان احساس می کنم لبام دیگه ماله خودم نیست...یه حسه بی حسی داره که رو اعصابمه...اینقدر ازش خوشم اومده بود که ۳ ۴ تا تو مغازه اقاهه بود که می خواستم برم همشونو بخرم تا کم نیومده و ملت نبردنش....دی:!

هــــــــــــــِی......اصلا من امروز اعصابم خرابـــ..... حالم خوب نیس!