دیشب بود که کلی البوم رو پهن زمین کردم که بخوام عکسی از دوران طوفولیتمون و پیدا کنم و کلا لحظاتی رو با اوم کوچولو سپری کنم... و ۲ تاییمون کلی بهم انرژی مثبت بفرستیم..... اما دریغ از یه عکسه درست و حسابی...... تو تک تک البوم ها پر بود از عکس های خواهره بزرگترم...که مامانمینا با ذوق و شوق هر دفعه می بردنش عکاسی و ازش عکس های جور واجور می گرفتن... و اون با اون صورت تپل و سفیدش و موهای طلاییش تو هر عکس یه فیگوره خوشکل داشت که ادم دلش ضعف می رف....

هر چی می گشتم عکس های خواهرم بیشتر و بیشتر می شد و عکس های منه بچه دومی خونه کمتر......اینقدر بغضم گرفته بود که نتونستم خودمو کنترل کنم ...اومدم تو پذیرایی و در حالی که مامان و بابام در حال نوشیدن چای بودن.... شروع کردم به غر زدن... به اینکه منم دلم می خواست این همه عکس های رنگ و وارنگ داشته باشم.....اما نبود یا اگه بود خیلی کم بود.... یا اگه هم عکسی بوده خواهرمم بهم چسبیده بود.....

دیشب دلم می خواست یه عکس تکی خوشکل می داشتم و حتی قابش می کردم می زاشتم رو میزم.... قبول دارم بچه که بودم مامانینا اینقدر درگیر مریضیم بودن که فرصتی برای عکس های جور واجورم نبوده کی دلش می خواست از یه اومه دماغو که همیشه در حاله سرفه کردنو گلو درد بوده عکس بگیره....

خلاصه که از دیشب تا حالا همینطور وقتی به عکسام فک می کنم حالم گرفته می شه..... هر چند فک نمی کنم اینروزا دختری در حد من عکس داشته باشه..... تلافیه تک تک روزای بچه گیمو در اوردم عکس در هر مدلی که فک کنین در ارشیو عکسام هست.... البومای عکسام به نظره خودم که دیدنیه.... اوج خود شیفتگی ... احتمالا این همون عقده های پنهانه ....کی هر روز از خودش عکس می گیره اخه...((:!؟!

بچه ها ی من چه زشت باشه چه خوشکل اما عکس های زیادی دارن.... حتی بچه ی سومم عکس های زیادی خواهد داشت.....مادرشون مطمئنا زیادی با ذوقـ... دی:!

اووم نوشت: من به اون عکس بالا  یه وابستگی خاصی دارم....می تونم بگم یه علاقه ی خاص ....این بچه بهم کلی انری مثبت می ده...من عاشقه این صورته قشنگشم..... :*!