.418.
هیچ چیز جالب تر از دیدن دوستای قدیمی نیست.... امروز دوستمو که مال اینجا هم نیست بعد یک سال می خوام ببینم همیشه وقتی که می یاد ته دلم یه ذوقی براش دارم.....دوستم سال به سال بزرگتر می شه...سیاه تر می شه کلا هر سال که می یاد اینور یه شکل جدید می شه.....امسالم که داره می یاد با ارزویی که همیشه داشت و الان دیگه بهش رسیده می بینمش.....
چه حسه خوبی داره دوباره دیدن این دخترک سیاه و دراز با موهای فرفری.....هر وقت دیدنش دورانه کودکیمو برام یاد اور می شه....دورانی که تمام دلخوشی هامون این بود که کفش های اسکیتمون رو پامون کنیمو بزنیم به خیابون.....هر کی تند تر می رفت یعنی بیشتر بلد بود...خودمونو در این راه قشنگ و مبارک کل کل نکشتیم خیلی بود به خدا.....
دیگه به این کفش های اسکیت فکرم نمی کنیم.....هه.... فکرمون شده دور دور زدن تو خیابون...و ویراژ دادن با ماشینامون....
چقدر زمان زود می گذره من اون روزا و اون کفشای اسکیت رو بیشتر دوست داشتم....!
مزه ی اون روزا رو نمی تونم فراموش کنم...تشنگی بعد اسکیت کردن و نفس نفس زنون خودمونو به سوپر مارکتی رسوندن و بطری بطری اب خریدنو نوش جون کردن...
هــــــــِی....
