امروز هم مثله خیلی از روز هایه دیگه رفتیم سر کارمون......... بعد از کلی چونه زدن..... دیدیم خواهره گلو بلبل جانمان با دوستشان امدن دنبالمان... که بریم گردش کنیم.......... یه سر رفتیم ولایت مادر بزرگ جانمان را ماچیدیم....کلی با عشقولم بازی کردم.... اومدیم یه سر به مامی زدیم... بعد هم......رفتیم پیشه یاسی منگولی ...... کلی در مورده مادر شوهامون غیبت کردییم.......خوب مادر شویه خودمان که هنوز معلوم نیس ...مادر شویه خواهرمان و مادر شویه یاسی منگولی.....بعد اونا این جوری منو نیگاه می کردن که ارره با اینکه تو مادر شوهر نداری ولی چه حالی می ده با تو غیبت کردن.....:دی....!!!
اما من بگما من دوس ندارم حتی کوچکترین چیزی در مورده مادر شو جانمان بگم...... عروس باید سیاست داشته باشه.......مثله من.... من که از الان می دونم چقدر مادر شویمان ما رو دوس خواهد داش.....:دیییی.....!!!
ناهار هم یاسی جون کلی اصرار کرد و ما مجبور شدیم اونجا تلپ شیم.....اصلا هم تعارف نمی کردیم... و خیلی هم حسه درست کردن غذا تو ما بود واقعا....:دی!!!

 

اخ من درس دارم.... اول باید اتاقمو تمیز کنم چون اومرن بتونم اینجا با این وضعیت درس بخونم......!!!

۲ سه ساعت دیر تر نوشت:من فک کنم فهمیدم مزاحممان کیس......خودش هم در کپ مانده اس..........!!!

اگر حدسم درس بود جایزه دارم.....( م)!