دیشبم مهمونی بودیم.... بد نبود...... از تو خونه موندن خوب خیلی بهتره.....یکی از خاله هام تا منو دید گف............ وووووووووای نمی دونی چه خوابی برات دیدم.... از صبح تا حالا دارم کلی حرص می خورم.....خواب دیدم برات خواستگار اومده ......تا خواستگاره تو رو دید شروع کرد به بوس کردنت......اصلا ولت نمی کرد...... هر کاری می کردیم تا بس کنه.... انگار نه انگار.....بعد به زور پرتش کردیم بیرون............. یه خواستگارم که می یادا کسی نمی تونه ببینتش.... ببین چه راحت خواستگار می پرونن!!!

 

الانم با طلا شاید برم بیرون... یه چرخی بزنیم..... خدایا این تعطیلاته بی خودو زودی تموم کن......خسته شدم..... !!!

۱.کارمون به کجا رسیده که هر کی می یاد یه حرفی در مورده اون به من می زنه.....!!!!

۲. مگه هیچ کی اشتباه نمی کنه.....!!!

۳. مگه هیچ کی عصبی نمیشه....؟!؟!!!

۴.یعنی من اگه نا راحت باشم اینقده مشکوکم.....؟؟؟

۵. مامان.... جدی وقتی این موضوع رو فهمید برات بدترین خبر بود.....؟؟؟

۶. طلا من به تو چی کار دارم....؟؟؟

۷.مردم چه مشکلاتی دارنا.....!!!!

۸.من به یه سر گرمی احتیاج دارم......!!!!

۹.هیچی دیگه عید داره تموم می شه.....!!!!!

۱۰. دیشب ساعته ۱۲ رفتیم خونهی مادر شوهره طلا.............. خوب ما چی کار کنیم که عید داره تموم میشه.....:دییی!!!