جمعه نوشت: ساعت ۳ صبح از درده شکم... از خواب پا شدم........تا ۶صبح رو تختم قل مي خورم.... همينطوري غر مي زدم... اخه ادم اينقده خسته باشه.... چشاش داره بسته مي شه اما... اين درده لعنتي نزاره بخوابي...... بالاخره به کمک اين قرصاخوابيديم.... درسمونم که دليل موجه بود .... نخونديم.... اما بعد از يه هفته که بايد فک و فاميلمونو مي ديديم..... هوم......؟؟؟

 

شنبه نوشت: امروز هم سر ساعته ۵ از خوابه نازمون  پريديم..... جينگاليسيوني کرديمو راهيه يوني شديم......تو راه هم عمو اکبر کلي برامون اهنگايه بندري گذاش که کلا مخمون تعطيل شد.... بعده کلاسه شيمي گفتيم بريم لايبري... يکم درس بخونيم ... درس نخوندنه جمعمون جبران شه.... اما يهويي ديديم خبري از جزوه نيس..... فک کنم خدا مي خواد بنده اين ترم مشروط شم......کلاس زبان هم استادمون نيومده بود....و يکي ديگه اومده بود که کلا بگو يه کلمه... من اگه حرف زده باشم... يعني اينقده تو فکر بودم... اصلا متوجه نشدم.... اقايه ب هم همچنان اس ام اسايه عاشقونشون پا بر جاس.......منم در تلاشم که حاليش کنم عزيزم.... برامون زوده.......بيخياله ما شو.... بزار درسمونو بخونيم..... اصلا بزار از زندگيه مجرديمون لذت ببريم......اووف اما کيه که بفهمه.... به ۱۰۰ زبون گفتما....اما هر لحظه بچم .... هات تر مي شه عشقش.....!!!
مادر بزرگمان در بيمارستانن.... و بجز منه خسته همه اونجان.....!!!

مامان .... خوب دلم براتون تنگ شده... اين چه زندگيههيه که من همش دانشگام..........هيچ کدومتونو نمي بينم........!!!

۱.ب.... تا کي بايد اين وضع ادامه پيدا کنه....؟؟؟

۲.من ...... نمي فهمم بايد چي کنم....؟!؟

۳. اره.... تو فکرم... نکنه يه بار ديگه.... خودمو درگير کنم.....!!!!

۴.يعني من اگه تو رو انتخاب کنم..... اينقده زندگيم سريع معلوم مي شه.......؟؟؟

۵. هيچ چيز برام مهمتر از زندگيم.... هدفام.... علايقم.......نيس.......!!!
۶. چطوري مي تونم دوس داشتنه تو رو ناديده بگيرم......؟!

۷.من خودم بيشتر از ..... تو دوس دارم........!!!
۸.اقا بابام نمي خواد ما درگير بشيم.....!!!!

۹. زوده ديگه.... اينقده به من گير نده.........!!!!!!

۱۰. دلم برايه روزايه ي عادي و بونه استرسم تنگ شده.....!!!

۱ روز دیر تر نوشت: دیشب این پستو نوشته بودم...... اما هر کاری می کردم.... وصل نمی شدم.....!!!