.5.
سلام.... دیروز بعد از گذاشتنه پستم... نمی دونم که چرا یهویی دچاره گرفته گیه اعصاب شدم.... حس کردم که اررره انگاری تنهایی بد جور روم تاثیر گذاشته... اخه نیس صدایی نداشتم ... نه می تونستم تلی با بچه ها بحرفم و نه هیچی دیگه.....!!!
بعد یهویی تصمیم گرفتم که خودم به خودم با زدنه یه امپول کمک کنم....... خودم که نه اون خانومه.....بعدش زنگ زدم به طلا که بیا من دارم می میرم...... باید همین الان ترتیبه این امپولرو بدم.......تا بلکه خوب شم.... خلاصه دیر اومدنه طلا هم همینو بهم ریختنه اعصابه منم همون....... منم برایه اینکه به خودم کمک کنم و یه جورایی خودمو مشغول کنم..... رفتم تو خطه میکاپ......اخه این چه اخلاقیه من دارم.......تا طلا بیاد منم خیلی مامانی یه میکاپه همچین ملیح کردم.....وقتی طلا منو دید گف مریضی دیگه.... اره......؟؟؟خلاصه نیس همچین قاطی بودم.....اولین دعوایه ۸۸ با طلا کردم.....بعدش لباسامو سریع تنم کردمو گفتم من دارم می رم.....طلا هم در کماله ارامش کلی غذا واسه خودش کسیده بودو داش می خورد.....گف برو.... منم گفتم طلا جدی دارم می رما...... گف برو منم گفتم اوکی بابای......درو محکم بستمو پشت در منتظر موندم تا بیاد.......دیدم نه نیوم ........ دوباره زنگ زدم.... گفتم دارم می رما........:دی...... بعدش با کلی معذرت خواهیو اینا خانومو اماده کردیم تا با من بیاد... که اون امپولرو که اولش درد نداره اما تا امپولرو می زنی فک می کنی داری اتیش می گیریو بزنم............تو راه هم این اقا زضا رو دیدیم.....یه یسالی می شد ندیده بودمش......!!!
امشبم شب خونه ی خالمم..... چقدر با حاله که ادم... این هوا خاله داشته باشه ها.....
!!!
۱. مامان جونم خوب دوس ندارم کسی بدونه که من اینجا ی نویسم.....!!!!
۲.ای اقایی که نمی گی کی هستی...... اره... حالم ازت بهم می خوره....!!!