.404.

در حالی که داشتم به عکس ها نگاه می کردم فهمیدم من خیلی راحت با یه خونه ای شبیه به این که یه باغ بزرگ و سبز داره می تونم خوشحال باشم...می تونم ۳ تا بچه داشته باشمو تو حیاط خونم باهاشون بازی کنم و از خنده های کودکانشون لذت ببرم..... این بغل حتما یه میز گرد می زارم که دورش ۵ تا صندلیه.....و صب زود پامیشمو هم از این هوای فوق العاده که هیچ وقت خیلی سردم نیست ریه هامو پر می کنم و به زندگیم لبخند می زنم ...و بعدم بساط صبحونه رو رو میز گرد خونمون می چینم...وای که چقدر سر خوردن لیوان های شیر با این بچه قرتی ها مکافات دارم....اوه خدای من اینا هم عینه منن و درست عینه من بد غذا....همه چی خیلی خوبه اما دغدغه های زندیگیم هست.....مگه می شه بی مشکل بود.....؟!در حالی که دارم تو خونم قدم می زنم یه نگاهی به همسرم می ندازم....(یه شوهری هم حتما هست که به لطف اون این ۳ تا نعمت رو امروز دارم)....اونم خوبه..... یعنی نمی تونه بد باشه.....چقدر دوسش دارم.....هه ...موی زیادی تو سرش نداره و کچله... سرگرمیش اینه که ۲ روز در هفته رو بره فوتبال یا استخر.... و من مجبورم سر اینکه چرا این ۲ شب رو دیر می یاد خونه سرش غر بزنم......دیشب هم سر این قضییه با هم بحث کردیم...هیچی نگفت....اما معلوم بود که اونم کفری شده......باید از دلش در بیارم....همیشه همینطور بودم حتی یادمه به پدرمم همیشه سر اینکه سر ساعت خونه باشین غر می زدم....نکنه با خودش فک کنه چه زنه غرغرویی داره.....؟!نه اینطوریم نیس ...همیشه که قرار نیس قربون هم بریم.....الان که همه چیزم مشخصه زندگیمو دارم باید فکری کنم انگار تو روزمرگی گیر کردم....بعد از ازدواجـم فقط خواستم بچه داشته باشمو خودمو باهاشون درگیر کنم..... این همه درسی که خوندم هیچیـــــــ هیچیه هیچی......پشیمونم نیسم..... خونه داری بهم یه انرژی خوبی می ده از اینکه کیک ها و شیرنی های رنگارنگ درست کردم....از اینکه عطر کیک تو خونمون می پیچه و تمام خونمون پر می شه از بو و طعم شیرینی لذت می برم....اما می ترسم....من کسی بودم که از نوجوانی کار می کردم و درامدی هر چند ناقابل از خودم داشتم......چقدر درگیر زندگی شدم... چقدر سر خودمو گرم کردم....اینو همیشه بابا داره بهم می گه....دختـــرم هر چقدرم که زندگیت خوب باشه اما کار بهت کمک می کنه که احساس بهتری داشته باشی......هنوز ۴۰ سالم نشده.....بازم می تونم.....همه ی اینا داره تو سرم می چـرخه......
مطمئنم یه همچین زندگی دارم...خیلی خاص نیس ....خیلی با زندگی های دیگه تفاوت نداره باید راهی برای بهتر شدن اینده ام پیدا کنم.....باید کاری کنم که هیچ وقت از کارام پشیمون نشم....دلم یه زندگیه رویایی می خواد....یه زندگی که توش پر باشه از عشق .... یه زندگی که هیچ وقت در هیچ موردش شک نکنم....دلم می خواد تا لحظه ی اخر عمرم راضی از دنیا برم و تک تک ارزوهام و چیزایی که از این دنیا می خوامو بدست اورده باشم...من یه بار بدنیا اومدم ... دوست دارم خودم ایندمو رقم بزنـــم.....دوست دارم خودم دنیامو بسازم......