دیشب عجب شبی بود.....

 

 

 

من که دیگه حالی برام نمونده بود...احساس می کردم پاهام دیگه ماله خودم نیس....خیلی تابلو همون ۹ که رسیدم شروع کردیم اون وسط حرکتای ژانگولی در اوردن....ناسلامتی دختر خاله ی داماد بودیم دیگه......سلام نکرده و اینا افتادیم وسط.....دی:... خلاصه این دی جی چه فازی داد.....دلمون یه مهمونی همچین خیلی خودمونی می خواست که راحت تخلیه شیم..... خلاصه اینکه هنوزم که هنوزه میزون نشدم...پاهام به لطف اون کفشای ۱۰ سانتی دیگه هیچ حسی نداره....!

با این پاها عروسی امشب رو چیکار کنم...؟! من که نمی تونم درست راه برم....اوفــــــــــ...