اقا نویدم...... که ماه همچین امروز خوشااااااال اومد تو کلاس .... و با خجالت و رودر بایسی نشست کنارمون.... البته با شک و تردید .... اما خوب از اونجایی که ایشون بسیار رو دارند.... رو هم که نه.... اما خوب هی بدشون نمی یومد پیشمون بشینن ... نشستن.... ما هم دریغ از یه نگاه بهشون.... یعنی انگار کنارم دیواره.......
اهاند می گن دست بالا دست بسیارستااااااااا...... اون اقاهه .... اوووووم بعد از ۲ سال همکلاسی بودن هنوز اسمشو نمی دونم اما خوب دوست بنی اینااااااااا.... ازمون جزوه ی شیمی رو خواستن.... من سر خواستن جزوه ی این اقا از خودمون شک نداشتم...... این جزوه گرفتن و دادن در یونی هم واقعا حکایتهااا داره......دی:!
اینجوریاااااااا ......... در کل روزه خوبی بود.... دوسش داشتم...... هواشو .... کلاسشو .... حتی اون قرمه سبزی رو........کلا همه چی عالی بود......
بعدم که ۲ تا کلاسایه دیگمونو نشستیم و با سرویس راهی شهرمون شدیم..... و در طول راه این ترم اولی های مکانیک....از دیدن ما کلا رفتن تو یه فاز دیگه مخصوصا وقتی ما اسمه دوستمون که یلدا باشن رو صدا زدیم.... و اونا این ۱ ساعت راه رو این یلدا رو جایگزینه تمومه اسما کردن و خلاصه کم مونده بود بیان وسط یه قری بدن..... اما خوب بسیار بسیار در راه خوش گذشت و ما ریز ریزکی در حال غشیدن بودیم...... اهاند یادم رفت بگویم بنده امروز از اقای یعقوبی .... تنها پسره گل و بلبل دانشگاهمون طلب جزوه کردم......هه...هه..... ایشون تنها پسری هستن که من در دانشگاهمون قبولش دارم..... مخصوصا که چند روزه اخیر متوجه شدم شاگرد اولمان هم در رشته ی خودمان اقای یعقوبی بودن......
شامم مهمونه خونهی خاله جانمون بودیم یه جورایی گود بای پارتی پسر خاله جان جانمان بود..... بازی با دوستان هم به پا بود......دعوا و تو سر وکله زدنه همم چاشنیه مهمونیمون بود....... با خانواده یعنی همان بکسه مافیا می خواستیم بزنیم به پارک تا ادامه ی بازی را در محیطی ازاد و باز بدهیم.....اما خوب باز هم بارون ما رو گرف.... و ما تصمیم گرفتیم هر کی زودی پاشه بره خونهی خودشون....!
دختر دایی جینگولمان که اینروزا بسیار بسیاااااااار دوسش دارمووو هه چشه شیطون کر..... ناخونامونو در حد استاااااد فرنچ کردن...... هیچ کی مثله ایشون تو میکاپ کردن اینجور جینگولک بازی ها استاد نیستن....:*!
ارزو های محال:
اینکه در کشوری زندگی کنم که هیچ کی تو کاره هیچ کی دخالت نکنه.... و یه جورایی ازادی واستقلال رو بشه حس کرد........
اینکه ابی وگوگوش در دسترسمون بودن و هر وقت دلمون می خواست می تونستیم بریم کنسرتشون......
اووووووم با ا.ن صحبت می کردم و رمز موفقیتشو ازش می پرسیدم.... که چطور با وجوده این همه مخالفت تونست در این دوره هم رای بیاره......... اخه من همیشه ارزوی اینو داشتم که رئیس جمهور باشم.......اما خوب مثله بعضی ها با این همه توانایی اصلا خر شانس نبودم.....
۵ دقیقه ی اول اتصال به اینترنت....؟
واقعا سوال کردن نداره هاااااا...... اول سری میزنیم به بلاگفای عزیز.......بعدم به دوستانه وبلاگی برای تعداده محدودی نظر می گذاریم.... و تعداده زیادی از انها رو مثله یه خواننده ی خاموش و مارموز می خوانیم و بدون رد پایی می رویم..... بنده بسیار از این رفتارم شرمسارم اما خوب چه کنیم دسته خودمان نیس..... برای مسائل امنیتی سعی می کنیم بی سر وصدا رد شویم..... اما این را هم بگویم.... بعضی وقت ها با نامی دیگر و بدون ادرس یک عدد تشکر ناقابل می فرماییم..... البته تا ۲ ۳ روز قبل سرمان می رف حتما چند باری میل و اف های خودمان را چک می کردیم........ اما از قضیه ی ان علی اقا کلا به یاهو مسنجرم بی اعتماد شدیم.... یعنی سعی بر رفع عادت کرده ایم..... اهاند راستی بنده به کلوبمان یه علاقه ی بسیار بسیار خاصی دارم..... یعنی اگر وقت داشته باشم به انجا هم سری می زنیم........ و فال روزانه وپیشرفته یمان را می خوانیم و گهگاهی سلامی یلند فریاد می زنیم. دی:!
از چه هله هوله ای خوشم می یاد...؟
راستش بنده از کودکی فهمیدم علاقهی زیادی به تمبر هندی دارم....... و البته از گوجه سبز و چاغاله بادام سیرایی ندارم. من فهمیدم بدنم در هنگام ظهر بسیار پفکی شور و چیپس فلفلی و ماست موسیر و شاید دوغ می طلبد...... من همیشه پایه ی شکلات های کیندر و اسمارتیز ام ام می باشم.
از اسکمویه اخته ای و لواشک و نوشمک رنگ های قرمز و نارنجیش بسیار لذت می بریم.....
ما یه جورایی عاشق ادامسه خرسی می باشیم...... مخصوصا انرا در دهانمان پشت سر هم بلند بلند بترکانیمشمان.... انموقع عشقمان به خرسی جان چند برابر می شود.......
وقتی این شکلات های ابنباتی داداش برادر با طعم قهوه را در دهانمان می کنیم کلی حالی به هولی می شویم .... یه ارامش عجیبی به سراغمون می یااااااد......
هه بزارید یاداور شم بنده فقط ۴۳ حالا به کمک شلوار لی و مانتو و کتونی و اینا ۴۴ کیلوام........ یعنی بسیار لاغرم.... گفتم حالا فک نکنید با یه گوریل رو به رو هستید((:!
*.راستی هر کی دوست داره دعوته........(:
......................................................................................................................................... صب جمعه قرار بود با بچه ها بریم سمت ویلای زنداییمان..... همان ویلایی که بنده عاشق درخت های گوجه سبزش شده بودم....... و همینطور بدون اینکه خسته شم ساعت ها سرم را بالا نگه می داشتم و گوجه سبز می خوردم.......همان ویلایی که رو کوهپایه هایش پر بود از بوته های چای..... همان جا که برکه اش بسیار زلال بود...همان منطقه ای که اگر ۲۰۰۰ تا هم عکس می گرفتی به راحتی می توانستی عکسه ۲۰۰۱ رو هم در یه قسمته خوشگل تری بگیری... اما خوب متاسفانه ما نمی ریم.... هر چند من دوست داشتم برم....... اما خوب بچه ها صب جمعه رو هم سر کارند..... بنابراین تمامه صب جمعه رو در تخته قشنگمون می خوابیم و استراحت می کنیم.......و حالی به حولی.....
خوابیدن می تونه جایگزینه هر چیزه خوبی بشه....... اونایی که کله هفته رو مثله من کم خوابی دارن کاملا می تونن حرفامو درک کنن...!
...........................................................................................................................................
دلم یه اسب می خواااد.... یه اسب تند و تیز......... یه اسب سیاه....... یه اسبی که فقط به من سواری بده........و فقط و فقط ماله من باشه....
اسب تنها حیونی بود که من همیشه دوسش داشتم.... تنها حیونی بود و هست که من هیچ وقت از دیدنش چندشم نشد.........
این سواله اینه که اگه 24 ساعت به پایان عمرم مونده باشه چه می کنم؟
نمی تونم به این فکر کنم که خانوادم رو با این همه وابستگی و غصه تنها بزارم....... می دونم تمام زندگیشون تمامه خوشی هاشون با رفتنم تموم می شه..... و این یعنی من هیچ وقت روح ارامی نخواهم داشت..... به این فکر می کنم که باید چیکار کنم تا کمی بهشون ارامش بدم..... اون ساعتا برام سخت ترین ساعت ها خواهد بود........ شاید باهشون صحبت کنم...... یا براشون بنویسم...... بگم که می پرستمشون و به هیچ چیز در این دنیا وابستگی ندارم..... و فقط وجوده خودشون بود که تونستم شیرینیه زندگیه این دنیا رو حس کنم.....
از خدا می خوام که اون موقع هیچ بچه ای نداشته باشم..... یا اگه دارم اون هیچ نیازی بهم نداشته باشه........ دوست دارم اونقدر دخترم مستقل شده باشه که خیالم از بابت عسلم راحته راحت باشه..... ولی اگه زبونم لال دخترم هنوز اونقدر بزرگ نشده باشه..... و نتونه تصمیماته درستی برای زندگیش بگیره یا تو همون دنیای کودکیش باشه...... از خواهرم می خوام که مثله خودم ازش نگه داری کنه...... اون می تونه جایگزینه خوبی به جای من باشه..... اما دلتنگی از دخترم برام سخترین کاره ممکنه.....!!!
توی تمامه دوران زندگیم سعی کردم کسی ازم دلگیر نباشه...... مطمئنم هیچ کس از دوستانم تا همین امروز هیچ برخورده بدی از من ندیدن...... یا اگه دیدن من تمامه سعیمو کردم که از دلشون در بیارم..... یا همیشه یه کاره کوچیکی کردم که خوشحالشون کرده باشم.... پس خیالم از بابت رفتارم راحته .....!
از خدا حتما حلالیت میخوام...... من هیچ وقت ادمی نبودم که درگیره حجاب و نماز و دعا و روزه باشم..... همیشه به خوده خدا اعتقاد داشتم..... اما هیچ وقت به چادر روسری لباس هایی که می خواند ادمو خفه کنند..... یا یه عده ادم تشخیص دادن چون ما مسلمونیم باید اونا رو به تن کنیم اعتقاد نداشتم...! من هیچ وقت نتونستم درک کنم چرا باید ۳۰ ۳۱ روز پشت سر هم در ۱ ماه روزه گرفت و پدر معده دل شیکم رو در اورد..... تا بلکه بیاد تشنگان و گرسنگان بیوفتیم......البته با نماز و دعا همیشه موافق بودم.... و اونو تنها راهی برای نزدیکی با خدا می دونم هر چند همیشه و بصورت منظم نمی خونم.....اما خوب خوده خدا می دونه که چقدر نماز خوندن بهم ارامش می ده.....
به خدا یاداور می شم من همیشه بنده ی خوب و شکر گذاری براتون بودم..... بهش می گم که به قیافه و تیپ ما توجه نکنه ما راس راسکی سیدیم.....و جامون پیششون اون بالا بالاهاست.......
شاید ادرس وبلاگمو هم برای خانوادم نوشتم...... شاید براشون جالب باشه من نزدیک به ۱ ساله هر روزه هر روز می نویسم...... و اونا هیچ کدومشون خبر نداشتن......
مامانمو بغل می کنم و می بوبسمش و عطرش می کنم..... ازش می خوام اونم منو ببوسه.... و محکم منو تو خودش فشارم بده.... تا حس کنم بهش نزدیک تر شدم...... بابامو..... و خواهرمو .....
واااااااااااااای خدا نکنه من بمیرم..... من نمی تونم تنها بمیرم......واقعا دلم برای تک تک این ثانیه ها تنگ می شه..... هه... خنده داره اما من اشکم داره در می یاد....
*. هر کی دوست داره این بازی رو انجام بده.... اووووووووم یعنی دعوتتون کردم....!
.........................................................................................................................................
چند ساعت بعد:
با درد زیاادی خوابم برد.... انگار دوست نداشتم پاشم...... اه اه چه ۵ شنبه ی دلگیری...... از همون موقع که پاشدم دارم بستنی درمانی می کنم........ بستنی کره ای..... تازه دیشب کشفش کردم.... اگه کره خور هستید و اگه طعمه بستنی های سنتی.... اممم همونایی که مزه ی شیر محلی رو می شه حس کرد دوست دارین..... حتما بستنی کره ای کاله رو امتحان کنید.....
تو این بهبه ی درد ..... افتادیم به جونه وبلاگمون ...... مدتی بود وبلاگایی رو می خوندم ولی لینکشون در وبلاگمون نبود..... یا از یسری وبلاگا که در لینکمون بودن به طور کلی خسته شدم بودم..... پس یه نظمی به دوستانمون دادم..... اوووووووم حتما متوجه تغییر اسممونم که شدین..... انقدر از ما پرسیدن شما دخترین یا پسرین...... تصمیم گرفتیم یه میسیزی چیزی اضافه کنیم..... که اینقدر ملت براشون سوال پیش نیاد که ما خانومیم یا اقا.....!
همینننن.... اما هیچی برای گفتن نیس.....!
خسته ام .... و یه کوچولو بی حوصله امروز روزه خیلی خوبی داشتم..... روزی شاد وپر از هیجااان....!![]()
.........................................................................................................................................
امروز ناخونامو فرنچ کرده بودم...... تقریبا دیوانه شدم .... بس بچه ها ازم سوال کردن تیچر چرا ناخوناتونو نصفه لاک زدین.... چرا اینوریه....این شاگردانه ما بخوان به یه چی گیر بدنا تا اخر کلاس باید با اون ۲ تا جمله رو مخت بدوان..... اوووووووووم امروز ۱۳ ابانه .... چقدر عالی که ما دانش اموز نیستیم تا ۲ ساعت در صف بمونیم و به اراجیفشان گوش بدهیم.......اوه اوه بببخشید به سخنرانی هایشان......!!!
..........................................................................................................................................
مادر فرزانه خانوم به تهران رفته اند و ما الان یه خونه ی خالی گیر اوردیم.... داریم مهمونی را می ندازیم..... یعنی منو به صرف ناهار ۲ تا خواهرا دعوت کردن..... البته حتما زنگ می زنیم باقیه دوستان هم تشریف بیارن.... و ما لحظات شادی رو با بکس فراهم خواهیم کرد.....!
..........................................................................................................................................
مستاجر جدیدمان امدن ..... انها از این پرشیا های ۶ در دارند..... و بسیار ماشینشان جالب و خنده دار می باشد..... نمی دانم چرا هر وقت چشم به ماشینشان می افتد خنده یمان می گیرد...... نه که قاه قاه بخندم..... اما خوب بسیااار برایمان فان است......((:!
برررویم حاضر شویم که دوستان منتظرن....دی:!